X
تبلیغات

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388

پیوندها
داستان هاي جواد مجابي

  RSS 


 

نوشته های جواد مجابی
شعرها و یادداشتهای جواد مجابی

                         بخشي از منظومه ي

                "  نيزه ي مرد پارسي دور رفته ."

 

       از آمدن يك منظومه كه درخرداد امسال آغازشد وهر روز روي  مونيتورم نوشته مي شود با دوستي حرف مي زنم ومي گويم : داشتم به كارديگري مي پرداختم كه اولين سطرهاي اين شعر ناخواسته ظاهرشد .

    بعدا دريافتم كه اين شعرمي خواهد درسه عرصه مرا درگير سرودنش كند .يكي : عرصه ي زندگينامه اي كه پاره اي از يادمانده هاي زندگي وازيادرفته هايم را روبه رويم بنشاند . ديگري : عرصه ي درهم بافته اي با زندگي شخصي است كه حيات اجتماعي عصر من ناميده مي شود دراين كشور . سه ديگر : وقايع وحقايق جهاني است كه اشراف دارد بر زندگي فردي واجتماعي ما در اكنون و اين جا . اين سه عرصه _ كه هيچ شعرمطلوبي را از نفوذ وتأثير آن گزيري نيست _ در ذهن هرشاعر به گونه اي ويژه نمود مي يابد :   تركيب بندي ذهن وساختار خيال و بافتار تأمل راوي  شيوه ي سخن ورزي وهنرنمائي را اين گونه مي پسندد . 

اين شعرازمقوله ي زندگينامه ي شاعراست باديده ها ودريافته وداوري هايش دركارانسان وجهان .

دوستم مي گويد : بخشي از شعر را بگذار روي وبلاگ ات

_ منتظرم كاملا بشود ويراست نهائي آن را

_ از آزمون هاي تازه كه نمي ترسي ؟

 _ نه !

 

 

 

 

 

"  نيزه ي مردپارسي دور رفته  "

                               جوادمجابي

 

توووف

تووففا

ههوو

ويو. . .  واي

باد

توفان مرگ درسر و باد باران زا در دهان

اين جنگجوي سهمناك زرين زوبين

برگردونه ي هزاراسبش مي تازد با نورهاي گلگون 

در سپيده دم اهورا وشامگاه اهريمن .

يگانه اي با سيماي دوگانه

نيك كردار وهراس انگيز

گسترده درتهي بين ديو هاي روشن وتاريك

روشني را ازتاريكي برآورنده و ظلمت از نور

تازنده  ، به هرسو افكننده هرچه را

نام ديگر عدم و

از بودني چنين دروغين خرم .

 باد مرده باد !

كه گاهي بر باد رفته ايم از باد .

 زنده بادگاهي باد !

كه ما به راهيم وروبه راه  ازباد .

ياد بادا باد !

درستيز با هرچه پابرجا

رشك كوه و جنگل ، پويا تر از دريا

سياره ي گذراي هوا

گذراتر از آرزوي ما .

باد باستاني از مشرق نياكان

باد كبير اقيانوس ، باد رمل كوير

اندوه باد شمشير سوسمار بردرفش زرتار

بادبي نيازي خداوند دريورش تاتار

كژ باد برج بابل  وگرد باد تيسفون _تهران _ تيسفون

عمربادي كه يغما كرد جام آن دم خيام را

سرخ بادي  ازجگر سهراب و دشنه ي پدر

باد پدرام بوستان نوش خواري  و تغزل طرب 

شوخ باد جامه دريدن هاي شوق شيرين

سبزباد بهار دست افشان ، از پي تطاول چندين سرما برما 

نويساي سرنوشت كوه و كوير است باد وخواناي سرگذشت ما .

 

روستاهاي آبي كودكي

-----------------

توفاني كه از ازل مي توفيد

در دوسالگي ام از جا كند

به در وديوار شهرها و ژرفاي درياهايم كوفت

در از ديوار ندانستم درآن سرگشتگي،  دشت را از دريابار

هجده مهرماه برگذشته ازسيزده سده ي خورشيدي

با قحطي و وباي جنگ  فرو افتادم درحيات فرودستان

به سان زادن دستان ناپذيرا درترش روئي كسان .

پركاهي درهوا كه مي بردم باد و گوئي خود بودم باد

بادهاي خاكساري  فقر وعرفان

آتش باد شعله كش تا پرديس خرم شعر ونقاشي

بادهاي موسمي درايوان عدالت موهوم دانشكده   

طربناك در  ولگردي هاي روز و  ولنگاري شبانه

شميم مركب وكاغذهاي كاهي دربعدازظهرهاي  روزنامه

عشقت ديواري وزان بين من و تمامي زوبين اندازان     

اصلا جواني دردآلودي  نبود ، تغافل بود از رنج رايج

شادخوئي ام  ميراث درويشان شوخ چشم    

در هوائي كه آداب مرگ و ضيافت يك سان است

مي بردم سرما ، سينه خيز دركوچه هاي  غارغار كلاغان

وقتي كه برف تنگدستي مي باريد در الموت .

باتراخم و چشم هاي آبي از دارو در سايه سارگردو

غوطه وربينابين تصويرهاي پهلواني كتاب  چاپ سنگي  

غريبه ها تاوان سنگيني مي پردازند به آداب عتيق قبيله  .

درآن كشاكش پاي راستم كنده شد وتكه اي از دلم

تعادلم ازدست رفت در رهگذار مدرسه تا  رؤيا

 شناور شدم در بوي كاهگل وعطر رمان هاي ارزان كاهي  .

چنارهاي قزلباشي ازخون نازنينان تربود .

شهري كه هم نام  درياي گم شده بود

پروازم مي داد بر بام هاي انزوا وماخوليا .

بغض درگلو ديدم حجره هاي كنده ازتوفان را

كه مثنوي مي خواندند درآن مريدان درماهتاب

برزيلوي كهنه نشسته من و يكي گربه  

درهوا برخورديم به قصرجنيان وپريزادان

عمرم دراين گذشت كه آن چشم  ودست كه ازيشم وبلور بود كجاشد ؟

هربزمي را  به سوداي رزمي تدارك مي كردند .

حتما جامانده است پاره اي ازمن آن جا  و

ادامه يافته اين جا اندكي بي من  .

چرا بر كاغذهاي مشق آن نقش هاي عجب  را

ياد كودك پري زده دادي ؟

كافه هائي از باد

 دانشكده ي حقوق باد و اقتصاد برباد

 صدسال زنده باد ومرده باد

وعشق هاي چرخنده درگردباد

آرزو داشتم  ميزم هنگام  نوشتن اين همه نلرزد .

ازوحشتي به دهشت ديگر درمي غلتيديم بيرون ازمرز روز و شب .

ترس از گرسنگي را  در درياي مرده  قلاب افكنديم

استخوان هاي نياكان شمال وجنوب ما را دايم تغيير مي داد .

چگونه مي توان بر دوش ابر وباد  به قوانين راهنمائي گردن نهاد ؟

درخيابان هاي حادثه آتش روشن كرديم و دودش

نگاه مارا پوشاند از انتهاي فاجعه  .

چشمي پرآب ودلي بي تاب ازآن خيابان ها دربرده ايم .

در گردباد بمب ها و ويراني ها و جنايات مرزشكن

رمان بي فرجامي  بودم نوشته بر اعصاب خون پالاي مملكت  

كي خبردارد  مصيبت كي پايان مي يابد ؟

 

پرنده درمن مي خواند

----------------

ضرباهنگ غلغلغه ي گنجشگان

آهنگ ضرب سكه هاي كوچك طلا ست

دربازار زرگران تابستان .

چكش هاي ظريف صوت وسكوت ، پرداخت مي كند

 دايره هاي درهم شونده ي هوا را .

عشق ازشاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرد

جفتش را مي جويد

مي يابد

گم مي كند

 بازمي خواند

باآوازخواندن مكرر جوياي حس نامكرر است .

نمي تواني از گنجشگ عاشق ترباشي

درسراسر روز ؛

آن را كه بر خويش شيفته باشد

چنين تقلائي

 ازفهم باغ و جنايت جاري خيابان

 غافل مي دارد .

ازشهرستان ناداني وناداري كه

زباله هاي كامياري ديگرانش مي انباشت

 رد مي شديم درسايه اي كه مي گريخت برخاك

از بادبادك هواشده وازنخ رها شده

 ما را به بازي گرفته بود و بازي را ياد نمي گرفتيم .

درستيز دايمي باد با خاك

غبارآگين عبورمان دادمحله ها  تا نوجواني .

باد خاك را  بلند مي كرد بر سر وهمان دم

 خاك مي خواست بادرا بزند بر زمين

وزش غبار وتنفس مسلول در تيغ آفتاب .

ازخاك مي آمد بازي هاي ما

لب نهر آسياب گلي مي ساختيم

 كنار اجاق گلوله هاي گل را به شكل عروسك مي پختيم

زدوخورد ما  در باد بود

رجزمي خوانديم  اين بار باد  مدد نكرد

اما زمين همواره  غمگسارما بود و

اشك هامان را تحويل مي گرفت .

هيچ چيز  برنگشت ديگر بدان حال شيرين ناداني .

 مرغي با من مي آمد درباد

كه بانگ او مرا آگاه مي كرد از بودنش

گاهي گنجشك بود وصلصل

ساعاتي كلاغ وبلبل

زماني گمان مي بردم آن را شاهين و باز

وقتي مي پنداشتم سيمرغ چاره گر با من مي پرد

اين اواخربانگ برمي دارد : چي چي هوجو 

هرگزم تنها نگذاشته در اين همه بالا پائين رفتنم 

 از شوخي سياه  زادن  تا انتهاي دوزخ بودن

 دانه دهنده ي اشتهاي سيري ناپذير پرنده  .

مرغ تنهاست ؟

فرشته ام تنها  بامن است به پرواز ؟

 ياهركس مرغي دارد بر فراز سرش ؟

پرهاي پريشانگرد باد

رنگين ، خونين ، پرآذين ، آهنگين .

همچون پري رها بودم درلاهوت سرگشتگي

همين را مي دانم كه آوازه گر تا پايان  وبعدازآن مي ماند .

يك بار پرنده اي كوچك ساختم از گل

 مرا به حوصله ي كوچكش مهمان كرد

يامن آن را بلعيدم به رؤيا ، يادم نيست .

وقتي كه  در زير زمين سيماني مي نوشتمش

پديدار شد اين بار به بيداري

به شكل ورنگي كه درخواب ديده بودم  

نشست روي دفترچه ي كاهي بي خط

روي سطرهائي كه تلقين كرده بود .

ازهمان جا كه رفته بود سياه كردن دفتر را ادامه دادم .

آوازش ، رقص بال هايش ، دمش

كاش مي شد براي هميشه نگه دارمش .

گنجشگان يك باره از هلهله فروماندند

هيولا  از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي خزد .

 

خاندان پري زده

-------------

پستچي خوش مشرب

كه شبانگاهي _ مي گفت  _ بادخترپريان دربيابان ديداركرده 

بامادرم عمري به  ناسازگاري مي زيست

اگرچه مادرم عقلش را دركفه ي سبكسري هاي او سنگين مي يافت .

خاندان من سوداگران زيان ديده ي خيالات بودند .

برادرم  ازبيابان هول ناتندرستي وحسرت مي گذشت

برسنگ وكرباس وچوب نقش مي زد جنون فرزانه اش را  

بي آن كه گيسوي  پري دختي تصوير چشمه ي آرامش گردد . 

عقاب مرگ  در ربودش به  بيست سالگي عشق

ميان گفت وگوهاي دراز ما نمي گنجيد

نگفته اي درعالم

مرا پس ازاو نيازي به بازگوئي رمزي ديگر نماند .

باغيبتش حضوري كامل داشت  درپرده هاي تصاوير ماورا

يك بار طرح آهوئي گريزان را كند بر پيپ كهنه ام

با آن پرسش موحش : سيبل چه مي خواهي ؟

خوانده بوديم كودكان خواهند شنيد :  به آرامي بميرم

 اما به رغم افسانه نقاش مي خواست به شادي زندگي كند

حتا اگر تكيه گاه پايش خشتي به روي دريا باشد .

آپارتمان اميريه دربلنداي پنجم

سال ها پناهگاه نوميدان عشرت اندوز بود

بي بندوباري ما ترتيب روزگار را به هم ريخت

عصرها بتهوون و ون گوگ به ديدار ما مي آمدند

تا شهوت زندگي وشيوه ي سرمستي مان بياموزند

دالي با حسين ديدارهاي نهاني داشت چنان كه لوترك ومن

زندگي ديگر مي كرديم درسامسا و ناستنكا و راسكول نيكف

ولگردي هاي تن تنيده درمكاشفات شگرف ذهن

بالاي دروازه ي ابديت چمباتمه نشسته ، بطري به دست  

لبالب ازشراب ، خيره درگرداب ،  نعره اي بوديم درسكوت

تنها شوق ديوانه وارنمي گذارد فروشكني درآوار زمين وزمان .

" آتليه ي اوباش " تابان فراز جهنمي از آتش وآرمان

درآن جا ما كهن ترين نگاره هاي بشري را مدفون كرديم

 لاي جرزها تا  آينده را براي  آيندگان زيباتركند

برادرم گفت : تنها مستي است كه مي ماند و نمي ماند

باهركه جرعه اي به رندي مي نوشد او را برابرم مي يابم .

 

روزنامه ي محال انديشان

 ------------------

كودك مي تواندكشوري باشد نويافته

شعرمي تواند كودك بماند حتا درپيري

گيتي را درمشرق  اتاق هربامداد

 شعري مي ديدم

كه خواندنش نمي دانستم اما

درمي يافتم جزآن جانم را روشنائي درخور نيست .

مرد خانه به دوش به آتش مي كشد

جهان هاي خفته در آرامش را

خاكستر حقيقت را به دوش مي برد شاعر

شعرحريق تمامي دنيا دريك لحظه است

تا لحظه اي فراتر خيره گردي در ...

تمام نكته فراسوي اين دراست .

مرغ صدايم كرد

يك دم پي صدا گوئي ديدمش

صدا هم مي تواند از وهم بال وپر برآرد

فرشته اي  هرشب سه بار

ستاره اي خواب آلود را پاس مي دارد ازگزند

به پاس سوم ، بانگ شبگيري خروس كه :  اينك گزند !

 درعشق بازي نسيم و نهال جوان  

من وزنم بهاررا آزموديم به جان

ناستين شاخه هاي ارغوان را چتري كرد _ مارا _ در رهگذارباد

تا فرهنگ سخت جان به بارنشيند در لبخند و هوش فرزندان .

در ابر خانه داشتيم  وتوفان ابررا مي برد و

خانه  در جان ابر پايا همچنان .

مي فرسايد با باد وباران كوهسار

اما با هرصخره تكيه گاهي براي آفتاب تازه رو مي ماند  .

هرروز عصر بربام خانه ي قوام

نشسته  بر تخت كهنه ي فنري

براي هم مي خوانديم شعرهائي كه دورازآن بام وتنگدستي

سروده بودند  شاعران تنگدست بر بام شهرهاي خيالاتشان

وعطر چاي وبوي كاهگل نم زده مي آمد تا طلوع پشه بند تابستانه .

ازكوي دانشگاه تا روزنامه ي سناتور كه روبه روي قورخانه مستقربود

كسي مي آمد، مي رفت كه خودرا جواني من مي ناميد

هواي بهاري نمي تواند ناپايدارتر از او باشد وپايدارتر .

نه چون مار كه نرم پوست مي اندازد

پوست هربار بر تنم مي تركيد ، شيشه ي سراسري ويترين

 با سنگ سارتر، كافكا ، كامو ، فيودور

ازبيست سالگي صاحب پوست خود نشدم

ويترين بارها پرشد از گل هاي شر ، مائده هاي زميني

پس از آن كه تهي شد از يادداشت هاي زيرزمين وجن زدگان

كافكاي درونم تسليم ادراك ژرف  هستي مي شد

تا كامو درآمد و  بيگانه وارم به طغيان كشاند

حيات به ساماني نيافت آشوبگر

هنرش آشوب دائم عليه خود بود .

شب نامه هاي فرهنگي  را در روزنامه ي بي فرهنگ  مي نوشتم 

ازآن اتاق شيشه اي در غرب تحريريه  

سير وسلوك بزرگان عصر را عيارانه به چنته مي بردم   

دانستم آن جا  فقط يك روزاعتبار مي يابد روزنامه و شهرت .

اهتزازي نامرئي سبكسرانه  مي جنبانيدم

بر بيرق هاي شاد رنگين آويخته از طاق نوشگاه و طربخانه ها 

عيش و  عشرت آخرين سال هاي شاهان 

 به جشن دل انگيز جواني جهانم مهمان كرد

مصورمي شد  شادي هاي قاره ها واندوهانش در شيرازجنت تراز

دوستانم  پديدارمي شدند در پاتوغ هاي آشكاروپنهان دوران

زيباترين فرزندان آفتاب پارسي   

مي ديدم هريك را با گودال پاسكال خود :

نمايشنامه نويسي درخندق بلا الكل ذخيره مي كرد

 شاعر  نشئه آزما  ، هشياري عظيم را در رگان مخمورمي سرود

روزنامه نويس تيرباران خودرا جلوترانداخت از تيرباران جانيان دور و بر

كاتب انهدام جهان را به گودالي مي ديد كه درست اندازه ي قدش بود

موسيقي داني مضحكه ي زنگاربسته  را با گريه هايش برق مي انداخت

كارگردان را به بازي گرفت آن حيله گر كه همواره غائب ازنظر مي ماند .

رفته اند با حسرت و ما نيز بي حسرتي خواهيم رفت

خرج خرابات درمدار سيارات عشرت وعسرت شده

از برج فرو ريخته ي مغان به باروي لذت فراموشي برشديم .

 هميشه  در نقاشي هايم  دست مي بردم

وقتي مي ديدم  ناقص است دررنگ وتصوير ومضمون

اما اين ناقص ها روزي كه تابلو را ساخته بودم كامل بودند

تابلو تمام بود لكن ازآن تماميت برگذشته بودم من

آينده را نيزچون گذشته با زهرخندي پادرهوا مي يافتم 

درشك خويش هم  شك مي كردم  با  شوخ چشمي توان فرسا .

 

كركس ها به جنگ عقابان

--------------------

سراز زانوي غم بر نداشتم

كه ديري دل ديدن نداشتم

تماشاي خون را كه مي باريد ازسقف وطاقچه وپسينه

دستم را كه دراز مي كردم به جمجمه وسرنيزه مي سائيد

كرشده بودم از نعره هاي موحش وناله هاي حزين

هرتكه ازمرا به اسيري مي بردند

باكودكان كار ، دختران قاچاق ، خانواده ي زندانيان

با خاكسترنشينان ، فاحشگان و ازگرسنگي مردگان

آن شبح چگونه مي توانست سربلند به دنيا بگويد : من

همابردوشم نشست و رمزي گفت

جنگل به جنبش آمد و سقف آسمان ابري فروشكست   

چشم  دوختيم در چشم  سرنوشتي كه مي هراسيد ازنحوستش .

توفان  زادگان خيره در چهارسوي ميدان

 بر تانك ها وبالگردها و روزبانان روزگار سياه

 زهرخند به لب خودرا هدر مي يافتند وتباه  

تركيدن حباب طبعا نمي رسد به گوش رود خروشان .

دركافه سلمان كرك خوشخوان

به شاملو روكرد وساعدي را نشان داد كه

اين آدم هزارسال مصيبت  را چون جرعه اي بالا مي اندازد

شاملو گفت : بهتربود مي گفتي اين جام هزارساله را كشيده در كام  . 

خوئي چندشاعرشهرستاني را درشعرش از زرد پوشان زنهارمي داد

صداي دلكش تا اشكوب سوم مي خانه بالا مي آمد :

آمدنوبهار ...

لحنش با نشاط دختران شنگول شاليزار

زردپوشان نوبهاررا بيرون كافه در بهارستان اعدام كرده اند .

دستي از چهل سال بعد،  عقب كشيد خودش را

تاگريبانم را بگيرد وبكاودذهنم را

گفتم  نكبت نيامده مي خواهدشبم را خراب كند

اما آن دست ونكبت وخرابي توي جرزها پنهان ماند

جن هائي كه نمي بيني ودرونت را معاينه بيرون مي بينند .

انتحار تدريجي دهن بازكرده بود

به وسعت تمامي سده

كاتبان وخنياگران  با آن دهان خوانا بودند 

مرغان مرگ انديش درپاتوغ هاي شبانه و گردشگاه هاي روزانه درنوا  .

تكيه داده بوديم به ديوارشكسته

سگان هار خشت خشت آن ديوار بودند .

درويش  گفت : نگاه كن  ميان دو شاخ انگشت من

اشقياي عالم درآن چشم اندازآخر زمان

شليك مي كردند سياره ي ما را به مدارات شمس و قمر .

 

سرودبهاري

---------

سال هائي رسيد كه بين مردمان خيابان آشكار وپنهان بودم

 بين فرزندان اعتصاب و  زندان

بين جوانان كه برگ خزاني  مي شدند درشامگاه بي اميد

بين شبنامه ها و شعرهاي باروت وخون و بانگ خروس .

هنوزهم درآن خيابان كه راه آهن را به تجريش مي پيوندد در پروازم .

چنارها وسپيدارهاي هردوسو، چه  نعره ها وشليك ها درسكوت آوندين دارند .

 سرزمين من كجاشد كه گاهي

درخواب مي بينمش سرزمين من شده است .

آن چه  پناهگاه رؤيا بود و صلح

هرصبح به صورت كتاب هاي كهنه طالع مي شد

آب تني مي كردم دردرياچه هاش

ييلاقاتش ازبيشه تا كوه ودشت درسرم هواي پاك معطر مي چرخاند 

زماني دراز در كويرهايش با ساربانان مي گذرم

هم پياله مي شوم با خيام و هم خيال با سهروردي و هدايت

شب كه فرومي افتد

تلويزيون به يادم مي آورد سرزمين مرا اقوام وحشي ربوده اند

درخواب هرشبم ظاهرمي شود تاريخ مردمان كهن

سرزمين من تاريخي است كه درجغرافيا جا نمي گيرد

صبا وشمالم عبورمي دهند از كشوري

 كه درآن جز اين ياران ناديده  به يادنمي آرندم ديگران

صبا به تهنيت عيش ديروز آمده ست وشمال به تعزيت غمان امروز .

 شگفتي زاست  روزانگي ما

اين كه خواب هاي قومي از بيداري اش واقعي تر باشد .

 

حريق دنيا

-------------

نخوتم  از نداشتن مي آيد كه خودرا درميانه نمي ديدم

درمي يابي عمر متاعي است رايگان

اما رايگاني بسا كه قطع مي گردد ناگهان

با تيرباران ، حماقت ، مرگ دل ، بردگي جان

اگر تا ديرگاهان بپائي دركارآدميان   

رايگاني بهائي مي يابد گران  .

بيرون ازكتاب ها نيامدم  كه نقيض اين معنا را بشناسم .

دوران تأمل فرارسيده بود

پس از سال هاي دشواري ، نوش خواري ، رواداري با خلق .

چه چيز دراين ميان اشتباه شده بود ؟

جوابش را نمي شد در خون هاي ماسيده بر اسفالت يافت .

درزير زمين سيماني سكوت

 روياروي سياهپوشي  مقراض به  دست

نشسته بودم تنها

وباريكه هاي سفيد را سياه مي كردم از رنگ بخت  .

زندان ها در به روي كتاب مي گشودند

 درصفحات پياپي بمب ها ونارنجك ها منفجرمي شد

 خانه ها مي سوخت  در هرسطر هجوم و عبارت دفاع

 شهيد ومعدوم  مردمان را در دوبخش نابرابر مزار مي بخشيد

برج هاي خاموشي رهگذار من بود دركويرتفته اي كه 

عمرما درآن آتش گرفته در باد مي گريخت

شن هاي روان مي پوشاند نسلي را

كه چاه هاي فراموشي را كاريزآب هاي خنك مي پنداشت .

زوبيني ازكدام سو بر قلب بهار نشست

زمين كي سيرمي گردد از جوي هاي خون فرزندانش ؟

 پروازي كه درمه صورت مي گيرد بي گاه

سقوط را  محتمل مي سازد درجعبه ي سياه

گذشته مي تواند  خودش را به پاسخي تسكين دهد نه آينده را

بازهم گذشته درآمد به  خوابگاه آينده باخنجري بر تهيگاه پسر .

ده سال زير زمين ، درنقب هاي نمور پريشان گردي مي كردم

درانتهاي پيچاپيچ آنك   فرشته ي محبوس نور .

شاعران سه شنبه مغازه اي دور از مغاره ي اهريمن اجاره كرده بودند

محمد درآن گيسوان رودابه وآتش سياوش عرضه مي كرد

تازه از زندان آمده بود وجوازكسب آزادي نداشت

غلامحسين طاقه هاي شعررا چيده بود تاسقف دنياي سخن

عمران پي حكايتي شيرين بود تا بكاهد از تلخكامي بچه هاي راه آهن

كاظم در نسيم پونه ، رنگ بنفشه مأمن گرفته بود در متن دود وآهن

محمد قصه پرداز ، آتش سوزي مجله را حق التحريرش به شمارآورد

فرامرز شعرجوانش را روي قايق نشاط بر آب هاي نسل سوم مي راند

شب هاي بمباران تهران بود وبا چتر شعر ايمن بوديم ازميرائي

جنازه هاي بي گناه درون وبيرون خانه هاي بي پناه

ديگ جهنمي جهان خواران اين جا بر اجاق  ما سررفته بود .

اسماعيل گل هاي باغچه  را به يغماي زنبوران بي عسل رها كرده بود

جنوب آتش گرفته تحمل عظيم مردمان محيطش را دردود درد پيچاند

بر شقايق هاي تركمن صحرا گام مي زديم 

به محمد گفتم : امان نمي دهد روزگار اگر اين بارهم

خنديد و به شب چراغ در انگشتان فشرده اش مي انديشيد .

دلم مي خواهد نوميدانه اميد ببندم به

سرم  مي پرسد به كي تا كي ؟    

ديدم درسرزمين شعرمولوي واسطوره ي سياوش

 نامنتظر گاهي اتفاقي طبيعي است .

 

عقل درآينه ي اوهام

---------------

_    فكرنمي كني دچار توهم بوده اي ؟

_   چه وقتي ، كجا ؟

_    يك عمر

_   اوهام  رايج است و ممكن 

_   اما نه آن كسي كه توهمش غذاي جامعه ست

_  فريب نداديم ما كسي را

_  آن چه توهم را حتمي مي كند انكار آن است .

يك هفته بعد يكي آن ديگري را اعدام كرد .

 

زيستگاه ناممكن

-----------------

معشوقه هاي عمرش  را يكايك فراموش كرد

جزدو موجود نادر

يكي اجازه نمي داد فراموشش كنند

آن ديگر را اجازه نداشت ازخاطر ببرد

روان گردان ها ونسيان آورها را آزمود

 ازقعرتخدير ومستي برمي آمدند خيزآب هائي از ژرفا .

با بسيار به يادآوردن ازياد زدود آنان را .

معشوقه هايش حالا پير و بي حوصله 

 گاهي دركتاب خانه هاي عمومي پي جوي ديواني مي شوند

كه نام آن ها هزاربار در هزارشعر مكررشده ست .

چه چيز خنده آورتر درعشق

از تملك جسم وجان يك ديگر

عشق شطرنجي است با هماوردي برابر

تا بازي پايان نپذيرد به آساني

زيباترين حال دنيا را از كلاه شعبده مي خواستيم درآوريم  .

كوير ، عشق را در واحه اي وسط دلش پنهان كرده

تارسيدن به واحه بسا كه مرده باشي در آفتاب

مي دانستيم  آب وسايه وميوه آن جاست

اما در رمل هاي  پريشاني  نمي دانستيم خود را جائي ودرجهتي 

كوه ، عشق را نهان مي دارد پس پشت قله اش 

شبانان و قله نوردان ؛ آتش ها  مي افروزيم  تا بيابيم در شبش

عشق ، سحرطالع مي شود روي پلك هاي باز بوده تا چندستاره  پيش .

كوه وكويرآواره كرده بودم از شهرها وپيوندها

اين زيستگاه ناممكن ببين كه ميهن من شد . 

سرزمينم را يك روز صبح ناغافل گم كردم

خط ها ورنگ هايش را زدوده ، برده بودند

دنبال اين همه مساحت كجا بگردم توي اتاقم

يك تكه از آن را توي مينياتورهاي كمال بهزاد وسوسن آبادي ديدم

يك گوشه اش را در داغگاه فرخي و ايوان مدائن خاقاني يافتم

حافظ پايتخت اين كشور نهان ازديده بود و حكمران آن فردوسي

تا به مولوي رسيدم نقشه ي جنون من از آن سرزمين كمال گرفت

دنبال زادگاهم بودم درمطايبات دهخدا و زاكاني

سرم را روي بالش غزل سعدي نهادم وبه خواب نيما درآمدم

حالا آن شهرهايكايك آشكارمي شدند

در صداي سياوش وقمر

در ملكوت شهناز و شهنازي

دربامداد فروغ اميد آزاد

امير  و مصدق و عارف  درميدان هائي كه بعد ناميده مي شد به نامشان

خون چكان شهيدان مي آمدند وتيرباران شده ها و شكنجه ديدگان

آن ها فقط مي خواستند زندگي كنند در آرامش ورفاه

اما  با  افتخارات جعلي  آن ها را دوبار به قربانگاه فرستاديم  .

شايد چندان مهم نباشد نام ونشانت 

اهميت دارد در چه جائي ودرچه عصري مي زيستي

جائي كه  به ناچار مي افتي توي دوله ي بدويت

آرزو به دلت مي ماند  زاده نمي شدي در قرقگاه درندگان

"  ازهرطرف كه رفتم جزوحشتم نيفزود .  "

اين كه انساني ساده  بماني

چه دشوار مي نمايد دراين ناهموار .

 

خبر نوري ومحصص آمد .

________________

سازها  از صدا افتاده اند

نمي خواند ديگر درسراسر ظلمت دهاني

ورنگ نمي گذارد دستي بر صحيفه ي هستي

خورشيدغريب اين سده آيا خاموشي گرفته است  ؟

دركارزار بي پايان " اپوش " و " تيشتر "

وانهادندم به تنهائي يكايك 

دوستاني كه تاريكي هامان الماس مي شد از آنان

و ذات زندگي انساني بودند

در اين باغ وحش بي دروپيكر .

خلاصه تر مي شديم روزاروز ما ماندگان

بين آن ها كه با الفبائي ديگر حرف مي زنند

حتي سازها هم  ازصدا افتاده اند .

شباهت ها مبهم  شدند وتار

آن چهره هاي روشن نافذ

 درتاريك خانه ي زمان

عكسهائي مي شدندمحو و دور از ديدرس  .

 درتالار موسيقي وشعرش مهمان بوديم بارها

ضيافتي از طعم هاي تازه ، نواها و رنگ و بو

 اين شكل تيره وتار ربطي ندارد به آن روشن ترين نگار 

توئي دوست ديرينم نوري  ؟

محبوب مانده درخاطر پيران يك ملت

همچنان كه در دل فرزندان ونوادگان آنان

دربالاترين قله گلي بي نام  چيد و

 خورشيدجاودانگي بدان بخشيد

تو مرگ را و وحشت را مغلوب چهچهه ات كردي

استعاره اي شد آوازت از نگفته هاي ميهن ما 

پرهيب ماندگار در عصر فراموشي هاي پرشتاب .

اين ديگري گويا بهمن است در رم

مي گويند از مشكل تنفسي مرده است

 هيچ وقت نمي توانست نفس بكشد آسوده 

 در ابتذالي كه هر چيز وهركس را مي آلود

حصار احمقان به گرداگردت ترا اسير نكرد

صداي اره ي فولاد بر ، ازتنديس هايت مي آيد

ماهي هايت متلاشي كنار كارد واشتها

حواصيل و غراب  در بي كرانگي دريايت خيره اند

سقوط كردي هرروز با  ايكاروس و باز برشدي ازخاك هراس

جسم لذت ورنج پيچيده درعظمت را نشاندي در ديده ها

وطن شده است ترا ماندن ونماندن درغربت

بدين سان سازها ازصدا افتاده اند .

درسرهاي مردم وطنت آوازمي خواني خاموش

سكوت ما عربده هاي رايج را درهم خواهدشكست

بزرگ شعله ور من ، استاد !

دنيا زورش به تو نمي رسد

كه بالاترازجهان هرروزي مي چرخي برمدارخود

مدارنورموسيقي محمد

مدارطغيان فولادين بهمن

اسطوره اي است پاياتر از خيال تو و من  

سازي را كه درجنون نواختيد كجابرديد ؟

 

بر رودبارمي گذريم   

-------------

گروهي شناورند در  رود سهگين پرخروش

هياهوكنان درپيش رفتن يا غرقه شدن

شن ها كه زيرپا داريم تكه هائي سوده  ازكوه هاي قديم است

مي خواهي مسافت عمرت را براين رهگذار

به دلخواه  باشيشه و فلزو نئون فرش كرده باشي

رودمي گويد مكن فرزند !

بگذار كف رود و ساحل همان باشد كه درطبيعتش هست 

بودنت را ديگركن ، هستي ات را بتابان با ديگران

امافكرمي كني  نوبرش را آورده اي با وجود ناپلئون و نرون

بر رودبار درنوبت خويش مي گذريم

شايد هم رودمي گذراند ما را كران مند در بي كرانگي اش

دستكارمردمان پيشين را مي بينيم كه در باد و باران وآفتاب

قانون عتيق زمين را پذيرفته : استيلاي خاك را

چون خيام بايد ديگرسوهاي رود و  رودبار را هم مي ديدي . 

مرغ كه بامن درآب پرپر مي زد گفت :

 ديدي شناگربودن تنها كافي نبود 

غرقاب ها را نياموختي و نرسيدن ها را

برخورد با خرسنگ ها و سقوط برتيزه هاي پائين آبشار

 درآب هاي سهمناك هرموجش جان  به لب رسانده

بر دانش دل ودستت چه ابلهانه اعتماد مي كردي !

گفتم :  حالا كه دير شده است اين ها را . . .

گفت :   ازآغاز دير بود ، پدر !

 

ايزد بانوي شادي

-------------

درخت شكوفا مي شود از من

 نسيم وزان مي شود با من

كنون كه شادي را آب هاي جهانم

 روان بر كشتزارهاي سبز تا جاويد .

با هردانه روئيدم ازخاك مهربان

هردانه روئيد ازمن گل ها و ميوه هائي

كه افسانه باورش مي داشت در رنگ و بو .

رنگ هاي ممكن را آزمودم

 بر پرده هاي خيالي

 كه مرا مي كشاند به هرراهي

كه از راه ديگران جدا بود و راه آنان مي شد .

رنگ ها مرا به طعمي گوارا بدل كردند و

نهانم كردند در بوته هاي تمشك وتوت

كه تابستان رهگذررا دراوج تشنگي بچشاند لذت .

سايه اي شدم كه آفتاب معشوقم بود

آفتابي درسايه شده .

برون مي آيم در اشيا

درشكل ها وحجم هاي روز زيبا

درمي آيم ازخويش ،خيابان مي شوم

 دختران انتظار وپسران شكيبا 

 راه مي افتند درمن پياده وسواره

مغازله اي كوتاه غنيمتي درامتداد  رنج هاي دراز .

باشادي مي رقصند درمن آدميان اكنون

 مردمان ديرين

 نام ها ونشان هاي موجود ومفقود

اين جشن تنها بامن نمي پايد

با من پس ازمن مي آيد

مي پيمايد زمان را وآن چه مكان نام مي گيرد

 اين جادوئي بود كه آموختيم ازپدران شيرين كار .

من اما شعراست نه جسمي كه خاك است پيش از زادن

شعرمن شدم كه خود را به لبان او سپردم

 لب ازلب بر نمي گيريم هرگزا  از گرمي وشيريني دمادم .

خيابانم درشهر و همان دم بياباني

كه راه افتاده اند قافله ها وحراميان درفراخناي بي آب وعلف

 دراين بيابان درويشان نيز مي گذرند كه

 در شولاي ژنده خدائي پنهان دارند

سياحان و آوارگان را ميزبانم به تشنگي آفتاب وگرسنگي خار

سفره اي است دلم  غزال وشير را

اين بياباني است كه مي تواند از علف هاي  بلندش درباد

 دريائي شود موج زن ازكشتي هاي  تماشا و شفا  .

برگذشته  ازشش جهت ، به هيچ وهرگز  اندريم بي تشويش

هوس بازان بر كشتي هاي تفريحي روان درشبم 

كشتكاران آب وخاك ودانه هاي رويان درجان چاك چاك 

دست افشان وپاكوبان وسراندازان اند اين عاشقان مست

كه درخيابان هاي سبز دلم هلهله دارند سال ها

بي نيازانند  درويشاني كه بيابان پرحراميان را

آسوده خاطرمي گذرند و هراس درپس پشت افكنده .

به  آشتي جنون آسا كشانديم زير سايه ي غول

عناصر معلوم را  با ساحت هاي مجهول

حيرت عطار بين  دربي خويشي هشيارش دست افشان 

اندوه _ شادي خجسته به  باغ تغزل حافظ

خوشا باده ستائي منوچهري و دريادلي نظامي

هرچه شادي  آرزوكرده ايم صدسده

آنان را كه شادي را در عمرشان نيازمودند . 

 

آدم هاي مجازي  فضاي مجازي

------------------------

هفتادسالي  شكيبا ماندم درآفاق يك  اتاق

هم صحبت با مردمان چاپي كه زنده ترين واقعيت من بودند 

چند جلد از اوهام ساختم و چيدم  در رديف آن اوراق .

پدرم كنارپنجره گاه وبي گاه ابرها را رصد مي كرد

 مي گفت  : آن  بارش براي محصول خوب است  ، وقتش است

 اين اما دانه ها را مي پوساند ، براي سردرختي تگرگ و توفان مي آورد

مي گفتم : چه كارت به ابر وقتي يك وجب  زمين كشت  نداري

مي خنديد : بايد ابرها را بشناسي وگرنه كلاهت . . . تو كه كلاه نداري  

اين سال ها توي كوك ابرها مي روم  ،  نقش هاي شگرف روان  

اما نمي دانم كدام باران زا يا تگرگ بار است

شناختن ابر و باد وخاك ديراست وغصه از غفلت ها ديرتر .

پريروز ابري آمد پائين  مهمانم شد

درماسوله بودم پشت پنجره هنگام مد مه

به او گفتم چه طورمي توانم ترا بشناسم ؟

"  مه سكوت است وسكوت عين  فرزانگي . "

وقتي كه رفته بود اين معنا در جانم نشست .

هرشعر يك سفراست و

هرسفر بازنگشتن به منزل پيشين

هرباردورتر رفتن از خانه ، ازمردم ، ازخويش .

خيره در سياهچاله اي كه مارا درسر پيش مي راند 

نوري از غايت غلظت  به ظلمت ماننده 

  درآن منزل كه  بي انتها ترين ، چه مي كردي اي  دل ؟

هرگز نتوانستم به آن چه درقابي معنا مي يابد  وفادار باشم

عصيان من فضيلت من شد

طغيان را ازتوفان آموختم وتوفان ازمن آموخت دربه دري را .

هيچ منزل نبود كه وسوسه ي منزلي ديگر به آواره اش نياموزد .

هرشعر انتحاري است دليرانه

فراشدن از كران مندي

بي كرانه را نمي توان با بمب وموشك ترساند .

صعبا روزگارجانيان كاغذخواري كه شعررا دشمن بوديد !

 

ادامه ی این شعر را در پست بعدی بخوانید

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 19:44 | لینک  | 

             

جنبش ادامه دارد  

-----------  

ههووورر

برق دررق ششرق

تووفا  وا   وا   وا

درابتدا باران بود

هفته ها بارش در روشناي تندرآذرخش

سيل ويرانگر  زمين وزمان را بي بنيان ، يك سان كرد

از درياي واژگون بر خاك

جنبده ها ساكن شدند وساكن ها جنبنده

زير وزبر كرد زلزله هرچه را مانده از توفان يخ

شتاب بادهاي زمين كن پرتگاه ها وغرقاب ها را در هم آميخت 

شهرهامدفون در آب  وگل و دكل ها وخودروها

 دريائي از اشيا وجانوران در اعماق ودراوج فضا چرخان  

 تنها كركس ها  و بالگردها و آذرخش ها چشم ديدن داشتند

توفان گذشت  بي نوح وكشتي وكبوتري بر عرشه  .

آن كه نديده كي مي تواند تصوركند چه ديده ايم

وقتي كه ثانيه كش مي آيد تاروزي پرعذاب شود قرني

گوش زبان كراست و فهم عالم از ما كم .

هشت سال جنگيدن با مرگ

ازمرگ زيستن ونرستن ازخوفش هشتادسال

هشتصدسال خوپذيري با  نيستي

هشت هزاره چه گودال عظيمي حفرمي كند در استخوان تاريخ

البته جنگ شوخي هايش راهم دارد

حماسه هاي پيروزي  ، فتحنامه هاي دروغين

از پوسته ردنمي شود تا بگذرد به گوشته ي گندان واندرونه ي ريا  .

ما دراحشاي جنگ زندگي كرمينه ها را مروركرديم .

جنگ توطئه اي است عليه  مغزهاي عالي

شكوفه ي بزرگي كه بازمي شود با عطر شيميائي اش

با سيل كودكان ناقص و زلزله ي ذهن هاي عليل

آن ها كه بايدپاسخگو مي شدند رفته اند

 آن كه مانده  با دندان كينه خنده زنان بر روزگار ما .  

 صلح زماني كوتاه براي استراحت سرباز است بين دو جنگ

زمان آتش بس مي گذرد با  نشخوارمصيبت ها ي پيش وپس

هربارجنگي عبث ما را ازوقت  و جايگاهمان بر مي كند

تا  نه جائي داشته باشي شايان نه وقتي به آرامش درآن .

   

سفرنامه

--------

ساعت سه ي ناپل

ويترين آفتابي كتاب ها

كه شهررا دور و نزديك انعكاس داده

نقاشي ميكل آنژ روي جلد 

انگشتان دست آدم جوان

بي دست پيرمرد/ خدا

وبه جايش آتش ودود بمب

رمزتراويده از كتاب بسته بندي شده

 مرا ايستانده دربعدازظهر كاهل

چگونه چيزي كه نخوانده ام

مرا مي خواند به خود ؟

شايد نماد سرنوشتي همگاني است .

دختري درآمده از تابلوي مونه

 پشت پيشخوان درنوروسايه

به گفتگو با مشتريان ظرافت و تفنن .

 درون نرفتم

 فقط تماشا كردم

تاريخي گذرا در دل فريبي هاي جغرافيا .

مي گذريم سبكبال از فراز ملال دوران

دوران را به رنگ پرهاي رنگارنگ خويش وزيده ايم .

 زير باران ريز شادي

مي نگرم برسفيد بلند برهنه ي داود

و تپه هاي فلورانسي

 با يك ياچند درخت به دقت طراحي شده

 بر يال زيبائي رنسانسي

ازدحام پارك ها وكاخ هاي رمي  

خيابان چون فيلمي در موزه حركت مي كند

شرابي سبك درپياده رو ي رگ ها

 تابي خبر كندت از خطر.

دربولونيا همسفربا نقاشان مرده

وعيش بي خدشه ازاين هفته تا آن هفته

نقاشي حالا دوربيني زير دامن زن بود

ويك تكه قير به مثابه پايان دنيا .

نقاش مرده گفت :

بايد به اين ها عادت كني بعدازاين !

گفتم هنركه حكومت نيست .

خندان درآمديم به بازار كوتاه قامتان  .

روزها در موزه ها و فضولي دركاردهر

شب ها  شنگولانه دركار فراموش كردنش  .

سال ها بعد دانستم

 بهترين موزه پياده روشهر ست از ساعت ده  

 پشت ميزنوشيدني هاي خمارشكن

خيره درشگفت زاري جاري 

مردمان واقعي با حقيقتي وراي  مصائب  .

تماشا مي كني وتماشا مي شوي ، همين

 چيزي به خاطر كسي نمي ماند

 درپياده رو كه شتاب وكندي باهم مسابقه دارند .

ازهفتاد سال سفر

تنها چند لكه ي رنگين روشن 

مهماني دائمي حافظه اند

بقيه اش معنا ندارد تا به ياد بماند ؟

  بناهاي باستاني سرخ لاهور

گم شدن در عيد باغ شالامار

عبورازخيبر گذرناپذير

بهشت خودمختار سلاح و مخدر 

وقتي با ما حرف مي زد خندان ، بوتو

تصوري نداشت ازشليك هائي برخود وخاندان

مگردر ما ازآن دو تاشدگان جمعه ي  اسلام آباد

شباهتي تداعي مي شد تا حوالي خيابان پهلوي  ؟ 

"  نگون بان كنيت ! "را در بخارا آموختيم  

واژگون تخت  و  وارونه بخت 

كه درآئي به وقت " نگونيا نگوني . "

بوي عود وعطر ادويه و تاج گل

ازحمله هاي انتحاري مان  زنهارداد

ملت هائي هستند كه پرتاب مي شوند

 دائم به عهد ماضي

و مرگ همان امر ماضي كه  واقع مي شود در آينده .

سفر خطرهايش را روي پوست ما خالكوبي مي كرد .

بر پلي روي رود نوا

مي ديدم كابوس هاي فيودور را

درشبهاي سفيد پترزبورگ

 نقش هاي بر آب از درياچه ي لادوگا تا خليج فنلاند   

نقره هاي ساساني در ارميتاژ

شكارچيان وخنياگران  و افسانه هاي عشرت حكاكي شده 

غافلم كرد از شهري كه سه  انقلاب را ميدان داده

دركاخ زمستاني ناگهان

هجوم پابرهنه ها و برهنه مغزان را حس كردم

همان ها كه  مقاومتشان يادمي شد روزي  

پشت ضربدرهاي فولادين  دفاع از شهر.

شعر ها ورمان هاي آن شهر نوشته مي شد پيش چشمم  

در تبختر عظمتي سنگ وار و روحي ناسازگار

پولاد ونوعي جذبه ي شهودي درميدان بود پديدار .      

 سه تابستان ويك پائيز در گوادل مينا

مهمان بانوئي كه نياوران را برده بود به ماربي يا

طوطي ها وروباه ها درشب چمن گلف

زندگي اين يك خلاصه مي شد زير دندان ديگري

طوطي هاي روزبعد جيغ مي زدند حادثه را

روباه هاي شب ديگر ضيافت را غريزي مي يافتند .

كشتي هاي تفريحي شاهان و شيوخ

زير نورهاي گردان دردريا پنهان مي كرد

هرچه را كه با نديدنش مي توان برآن حسرت برد .

درآن ويلاي اطلسي هاي مست  و دود نيلوفري

سه  ذخيره ي فرهنگي ازيك دوران 

بداهه وار نمايشگر انهدام نوشتارهاي خود بودند  

درآتش افكنديم خودرا تا از تهمت نوشتن بازرهيم

توفان در آتش به شكل دود درمي آيد

چنين شد  درآمديم لولي وش در جشن كوليان اسپانيا .

سالي به عمق توحش سفركرده ام

درريگ وغبار قبيلگي

آزموده آئين قرباني شدن را در برهوت فنا

تكه تكه شدن در فردا را  مي گذشت ابري از سرگذشت

حماقت آدمي شكل هاي شيطاني نيز دارد .

در لندن وپاريس و برلن

هميشه كسي ازمن بيرون

به نشاط شعرهايش را در كافه ها و پارك ها مي سرود

روز جاري را ستايش كنان وچرخان در آن

بي خشم ونفرتي كه در وطن از دفترهايش نشت مي كرد .

آدمي در هرجا تنهاست كه  استادم گفت :

" باصدهزارمردم تنهائي

بي صدهزارمردم تنهائي . "

جائي اما تنها با معشوق و مي پرفروغ

جائي رويارو با آزمندان قدرت دروغ .

درشهرها آن كتاب ها ي محبوب را

كه خوانده بودم دوباره زندگي مي كردم

دنيا  كتابي صدبارخوانده و هرصدبارش نفهميده

جاذبه اش درهمين گيج شدن ها ازيك بديهي هرجائي است .

لندن را باكساني تماشاكرده ام كه حالا نمي توانند تماشا كنند

دوستان پاريسي ام پراكنده  درمرگ وانزوا و تبعيدها

دربرلن روح شهر زنهارم داد هربار

 كه اين مي تواند آخرين ديدار باشد

لوندي كه كام جوئي را مي نماياند بي آن كه بچشاند .

محفل ها و گفت وشنيدها و جدل هامان  از آينده

حالا درگذشته مانده درگذشته

فردا به گونه اي غريب درآمد از ديروز هولناك تر

غريب اين كه ديروز هولناك را نشناختيم .

شهرخودرا از فيلم ها ونقاشي ها

وازميان رمان ها ي پيشين بيرون مي كشاند

همان است و توفيرش لذتي كه تو درآن

بازمي يابي شهررا جزئي ازخود وخويشتن را جزئي ازشهر .

سفره اي  بارها چيده و برچيده لكن هنوز مائده اي تازه بهر اشتها  .

بوان رود ،  درچمن حياط وسايه ي سروهاي  همسايه

انباشته از گينس  و زنبوران و پروانه ها وابرها 

خيالم دورتر رفته تا عكس هاوخبرهائي از وطن 

چگونه شادباشم از فراغتي كه ازآنان دريغ شده

نقشه اي آتش گرفته درهواي بالاي سرم

مي رود دايم ومي آيد

شكلي  هزاره ها  دوام آورده در دل شكل هاي ديگر

مي گريد دلم مبادا روزي شكل آخرين خاكسترگردد

گربه دراهتزاز نسيم در پشم هاي بلند براقش 

 عبورمي كند از چمن اكنون

"   شيردم و پلنگ چنگانا  "

طفلك نادان من !

آن كه چندين هزاره مي پايد مي پيمايد هرآينه آينده را

مي گويم تمام غصه ام از اين " هرآينه  "  است .

آه ، هگمتانه  ، آمل ، تهران ، پاسارگاد ، زابل !

درتو رنجم  ازتو مي زايد و حرمانم ازتو بي تو .

 

ناگفتني ، ناديدني

----------------

هميشه چيزي ناگفته ونديده باقي مي ماند

ناشنيدني بهرگوش درون يا بيرون 

واقعه اي رانمي توانيم يا نمي خواهيم  اعتراف كنيم

باما به گورمي رود  شكست نا رسوا ، عشق ممنوع   

ادراك  آن  نهاني بيشتراز نام هامان اهميت داشت 

آرامگاه مرغ دلان و عافيت جويان

قفسي دردل پرنده  

وراي اعتراف خود يا پوشيده گوئي درحديث اين وآن

مي ماند ميداني كه هيچ بر آن روشني نيفتاده

آن تاريكي كه متن واقعي زندگاني ماست .

همان قدراز خود مي دانيم كه درخت سيب ازميوه اش

بلاهت مطمئن مي دارد ما را از هرگونه معرفت

 لفظي  بي هوده در كتاب لغت هوده يافته   .

مي گوئيم ازخود، ازديگران

بي آن كه گفته باشيم ازآن

كلمات فريبكار موجودات فريبكار .

بازي را ساخته ايم ازسرتا بن و به بازي سرگرم    

خروس هم بانگ خويش را درآوردن سحر باوردارد .

چيزهائي راگفتم ونوشتم عمري

 كه ديگرانش مي پسنديدند

اين گونه بودن تفاوتي ندارد  با چنين نبودن

آن كه مي پندارد رسيده ، خام است در  

پنداشته ها

اوهام وافسانه ها

خيالات وآداب  بسته بندي شده

دمي از چرخيدن در توفان نرهيديم

تا توفان را از رهيدن بازشناسيم .

شتاب مي گيرد ناگهان

هرچه پيش چشمان كم سو :

همسايه چاقو مي شود

برادر  كفتار

هزاران شاعر ، هزاران آدمكش ناشي

بردگان مدرن اربابان خود را به بردگي به زير مي كشند

شأن آدمي وميراث مكتوب بسته به تخمين  دلالان

تو كسي نيستي ومدتي است كسي ديگر كس نيست

عنكبوت ها  درشبكه هاي ارتباطي مگس هاي مرده شكارمي كنند

درخيابان تاتاري  راهت را مي گيرد  به وارسي بوي فكر

 باديه نشين مي خواهد غسل دهد امواتت را در مدرنيته

جوخه هاي منظم جانيان

صف هاي منتظر نوبت شكنجه

جوخه هاي منظم افتخار به نابوده وعقيده به ناكرده   

صف هاي منتظر انتحار

فاحشگان شيشه اي وتك پران هاي آبرومند درگريز

كندمي شود دور چرخ ها تا مرز سكته 

 مي ايستد شرف درايستگاه هفت تير

درميدان آزادي راه بندان مي بندد راه نفس

دربرج هاي بلند بزها وگاوميش ها  علفچر مي جويند

اين همه فيلسوف ازكجا پيدا شدند دراين طويله ؟

مابه زباني حرف مي زديم كه الفبائي نداشت

سد مي بستند وآب مي بستند وراه مي بستند بر ذهن

كارمندان بيدزده كارگران موريانه وار

كشتكاران دانه هاي پوسيده در ته انبار

موبدان هر خيال بد كه بود همان را انديشيدند

اشباح گرسنه دروازه هاي شهررا به روي غير بستند

تشنگان به تهنيت اين روز خون خودرا به يكديگرنوشاندند   

در رختخواب طرح قتل همسر با رؤياي فاسق آميخت

شتاب مي گيرد ارتفاع عمارات بي سليقگي واسكناس  

روستائيان ظاهرمي شوند در اونيفرم هاي وحشت

دانشكده ها  ، دريائي از خواسته هاي ناممكن

ادارات را پرونده هاي محال ازدسترس دورتربرده 

گدايان به سروري رسيده اند وسروري ديگر بي معناست

تفنگ

سرود

تفنگ

جنون

تفنگ

 خون

تفنگ

تفنگدارسرنگون

پس ازاين همه هجوم وشكست چه ازما مي ماند؟

 درگوشتوار جانور اما حيات جاري است

با اين كه پوستش را كنده اند

خون مي جوشد و فناي پليدي را مي كوشد

ماليخولياي هزاران ساله

كابوس هر روزه

نوبت  به نوبت بر بام تاريك شيپورچيان  :

هان،  جمهوري ديوانگان جهان !

 

با سرگذشت آينه وار  

------------

درآينه هاي تابان مي ديدم

واضح ترازيقين خودرا

مي گذشتم از شهري كه بر سرهركوي 

آينه داري مي كردند آنان .

درآينه اي عاشق بودم به خلوت 

درآن يك با ديگران به محفل

وقتي ستيزه گر درسنگر

جائي به گستره بودم گاهي درژرفا

آينه هاي  روزها وشب هاي به يادمانده .

نزديك ترشدم و دست سودم 

 هوارا لمس مي كردم درون قاب

نه شيشه و جيوه يا تصوير نمايان برآن

يك تكه ازجان وذهن من پديدار

 درقاب هاي خالي ديدار .  

ربوده مي شديم در خالي فضا

بي هيچ يادويادگاري در چشم ها وسرها  .

آمده ايم تا بگذريم

يا بمانيم  وقتي كه در مي گذريم ؟

چرا بايد براي اشباح آينده جارا تنگ كرد ؟

درويش خطاب به مرغش مي خواند :

اجزائي از ما عجين

مي مانند دراجزاي ديگرجهان ، همين !

 

معناي گم شده  

------------

امروز هلوي آبداردرشتي شد

 در دهان تشنه ي تابستانيم

كام رس ، گوشتش خنك وترد

روي زبان آب مي شد معطر وگوارا

طعمش  برد مارا به هلوزار و ازآن جا

به هرجا كه خيال خوشترمي دارد

ملودي هاي پياپي لذت در رگ هاي هشيار

بوئيدن گلبرگ هاي لطيف را بوسيدن

جز رؤيا نداشت بديلي  

به روزگارمان بينائي ما بود و روشنائي ما

آن چه نامش را نمي دانستيم تا آفتاب برآيد

شب بپايد و ماه بتابد

 ابر بغرد و باران و بلبلان و باغ وعمارات غرقه گردند در آن .

ستايش هستي اش را واژه اي نداشتيم .

گاهي مي شد غيبتش را نكوهش كرد

اما رفيق دل ما بود و سايه اي پايا بر سرما

درزندان ويك لحظه پيش از تيرباران هم مارا رها نكرد 

همان گونه كه در سنگرها وپيكارها ومجالس شبانه

يا درتشويش تبعيد و خيابان آوارگي و لخته هاي جگر

درمعدن بامابود و در زيردريائي و قاره پيماها

نمي شد بي او زيست و به سادگي انسان ماند  .

 

ناستنكا درشب سفيد  

------------

پل

آب

 سايه ها

دوسوي مبهم يك رابطه .

شب سفيد

وآن چه باورنمي داري

رگ جان در رگ جان

 گسليده به يك آن

درآخرين  شب پل .

شراب ترا درامان مي دارد

 ازخشم

يا تملك .

زير طاقنما  نقاش بيمار

تخيل طغيانگر

حضوردائم بود .  

 هوس توازن را به هم مي زند

مطربان رفته اند وعاشق مانده

 درسماع آب هاي جنون   

 آموخته ست  رنج را برقصد

 يك سده .

 صاحب جهان كوچك خويش و

 بي نصيب از جهان  . 

 برجسته ايم پير از جا

جواني توي خواب جامانده . 

عسل را چكاندي

دركام تلخ من

اين هزار گل است ولشگري زنبور

اشتهاي آرزو  .

زنبورها برآسوده  دركندوي شب

گل ها مي پراكنند

  عطرعبث در هوا  .

شب سفيد مي نگردخيره

به ناستنكا عسل اين باغ

 به نقاش .

 نقاشي پل محال آسان نيست .

فيودور مي آيد

 پل را ازمنظره مي زدايد  .

 تا سحرمي پايد آن جشن

هوس جسم و موزونيت

موسيقي در ران ها و سرين

تعادل زيبائي  دركمرگاه

با رقصيدنت در مدارماه .

برادرم گفت : نمي شود

ونشد 

وقتي سحربدمد

ماسبزه ايم دميده

دشتادشت

فرصت كردي

دردلم بيا به گلگشت .    

 

درآزار اين بازار

-----------

گذشته در يادرس  است و

براي من آينده هم

گاهي شده ست  فرصت آهي يك قرن  .

مي خواهم اين ها را چه كنم

 بي شما

زيبايان رفته ازاين جا .

چشم انداز را لوله مي كنم و

نقشه اي توي كوله پشتي ام

 قصدشهرمي كنم .

روزهائي تنفس كرده ايم به وسعت صدسال   

خنده زن به ريش روزگار

وروزگارهنوزبه ريشش نمي نازيد .

بگذار گذشته  بماند آينده

زير پل سايه هامان روان  .

وقتي  فكرمي كنم به تو

چندان دوري كه

موسيقي ازكوه و بنفشه از كوير .

تو موسيقي بنفشه ها بودي .

به پايان دومين هزاره به بازارمي رسم

آزاريان بازار، چشم انداز را به هيچ بهائي نمي خرند

بايد با شما مي ماندم درضيافت هميشگي هوا .

هزارويك شب به طنزمرا مي خواند

خوشا ميزباني چنين روح افزا

دست افشان وپاي كوبان

كه دريا را مي پيمايدخنده ي زرينش 

ازشعرهاش جنگلي سايه سارپرندگان برمي آورد

موهاي نقره اي اش موسيقي سپيده دم

انگشتانش نقاش  شگفتي هاي بي همتاست

دراين ايل رخت افكنده در ييلاق شقايق زار

ايلخان افسانه  درپيشگاه ايزد بانوي آتش

مست ترازآني بپرسي نامم را

شنگول ترازاينم كه پاسخ دركارآيد

به چه كارمي آيد نام ونشان اين جا

كه  بي كرانگي  از كرانه هاش موج زنان جاري است .

يك فصل خفته در ترنم  شقايق و چشمه

يك فصل بيدار از شيهه ي اسبان تازان و ماغ گاوان كوه

فصل هاي ديگررا مي خواهم چه كنم

مگربخواهي بنوازي تار را  و بزنيم زير آواز

اين فصل مارا مي رساند به شاعرخنياگر

كه درروايتش جاري است درياي پارس  

و كشتي انباشته از كالاي افتخار و تجمل  

لعل وزمرد وطلاي ربوده از خزانه ي كسرا

نوش لبان خيره اززيبائي شان چشم آفتاب

اندرزنامه ها وافسانه هاي  فراموش در كابين ها

ثروتي كه امپراتوري گردكرده از تاراج كان ها وسرزمين ها

اين كشتي كه تخته تخته اش رنگين از خون رعاياست

رعيت هاي گمنامي وجنگ وماليات ومرگ .

 

دوگونه رعيت زيستن

____________

رعيت كوشيده بود دربالابردن عمارات

ازتالار صدستون وكتيبه ي بي ستون تادرب اندرون

آن رنج پرمذلت منعكس نبود درنگاره هاي فاخر

شاه ورعيت آفتاب وسايه بودند

در معادله ي جنگ وماليات واطاعت

شمس العماره ارتفاع گرفت به پايان بردگي قديم 

نقاش هرشب در لباس رعيتي اش مي خفت ، اما 

زيباترين پريان حرمسرا زير خيمه ي خيالش درغوغا

درشعر وقصه و نقاشي حقيقت جاي واقعيت نفس مي زد .

فسيل ها تا منابع خودرا كشف كرده ديدند

بردگي جديد پوند و دلاررا به جان خريدند

صدقه آنها را از كاركردن وپيشرفت معاف مي داشت

وزنجير خدايگان و رعيت مي شد  محكم تر

رعيت علفچرخودرا رنگين ترمي ديد 

درمراتع نفت ومزارع گاز

بدين گونه سايه ي خدا به آساني خداي سايه شد . 

رعيت اكنون ويراني را مي سازد ، بالامي برد .

خانه سايه اي از خانه بود و

فرزندان خانه چون سايه

حكمران سايه ها با رنگي غليظ تر از سايه هاي دور و بر 

شعر سايه شده  ، رقص وموسيقي سايه

جنگ ها وصلح هاي درسايه

رؤياها وتعبير رؤيا مصور در كتاب هاي پرسايه

تاريخي از سايه هاي تقدير برآمد از آفتاب بي تدبير كوير .

 

حسب حالي بنويس !

____________

كهنم كرد برج هاي آسمان و باروهاي زمين

ازمريخ سرخ گذردادندم به بحرالميت 

از مشرق زهر عقرب پرتابيدم به باد سموم مغرب

اززخم هاي گرسنگي وتشنگي نشئگي ها در سرسام

فروغلتيدم ازگنداب روي جنوب  به سلاخ خانه ي شمال

شمار كام و ناكامي از يادم رفته ست و رنگ و نشان آن

گلوگيرم مي شد صبحانه با پژواك نعره ي تفنگ هاي نيمشبي

چه سال ها كه به يادمي آرم ازآن ها  تنها چندلحظه  را

 چه ساعت ها كه به سنگيني قرني تن را درهم  شكست .

شادخواري عشرت هم عنان مخموري ملالت 

رؤياهاي ديگران افسانه ي ما شد وزندگي ما رؤياي آنان

بسا  كه بيرق خونين پيروزي ترا شرمسار روزگارت كرد  .

جمعه بازاري شوم

جمجمه هاي درهم شكسته ي اجدادي كنارچرمينه هاي عيش  بغدادي

پندهاي دوپولي پدران ، تصنيف هاي  ملولي فرزندان ، حنجرها كنارخنجرها

مارا فروختند به سيم هاي بي بهائي كه عاقبت بريد گردنمان را

ميزان ناميزان  هميشه كفه اش به سوي مصيبت لنگر  دارد .

 

درتاريخ زندگي فردي واجتماعي

-----------------------

حاصل تأمل اين كه :

درهرحال

مشكل حل نشد

 تحمل مي شد .

 

هندسه ي كاريز و دهليز

_______________

كاريز

هندسه ي دفع آب

 در سايه .

دهليز

هندسه ي منع آفتاب

درسايه .

كاريز ودهليز

ملتقاي معماري كوير

با گنبدخشت خام

و ساكنان تاريخ رنج مدام .

كاهگل نم زده

به هوش مي آرد

حربا و مارهاي زير شن را .

صورت  هاي فلكي در راه  فرشته و اسب

مي پاشند شاباش پيوند اسب و زن را

ستاره هائي اين همه درشت واين همه روشن

اسب نيز مي تواند گريسته باشد فروزان از عشق .

كوير ازهم دريدت با نيزه هاي  عالم تاب

ناپديدت كرد خاك درطلب آب

همنشين موران گشتي در رطوبت ريشه

همنشان ماران شدي در محله هاي زير زمين .

چگونه مي خواستي  از ظلمت تودرتو گريخت

وقتي به ميل خود گم كردي روان درآن ؟

كاريز تاريكاي روشن از آب است دلتنگ

ماهيان را به آواي تيشه روان مي سازد

سبوهاي فردا اين جا به انتظار مي شكنند

مادرچاه ، مهرباني هاي خاموش شن وسنگ است

شگفتا گمگشتگي كه گاهي ره يافتگي است

ازشش حصارتو درتو فراتر رفتيم ودرمغاكاي هفتم

جوشيد آب از دل ما فواره ها

ما آب هاي دنيا بوديم دريا ، دريا .  

  

بيا به كشتي ما

---------------

بركشتي مي رانديم از گمبرون

سيزده نفر بوديم كه جهان را تقسيم كرده بوديم

در دانش هاي باستاني خود :

يكي ازما قصيده هاي جاهليت را چون نشاني خانه اش ازبر بود

ديگري مصنف خداينامك بود و شاهنامه در خاطره اش اتفاق مي افتاد

يكي از ما عاشق بود وآينه ي رازهاي جهان

پيرمردي بين ما مزاربان تاريخ بود

هموبود كه درسفر دريائي شاهان را ازكشتي هاي مغروق

و زنان پهلودريده وگيسوكنده را ازموج ها بازمي شناخت .

آن  پهلوان شايد خودحكيم بود درلباس مبدل

وسط عرشه ديگي مسين پراز ودكا لايم روي ميز

 زير آفتاب ارديبهشتي ونسيم وهم انگيز جنوب 

ساغرهاي مسين با نقوش  هخامنشي

بين حوض  بهشت وجهنم اشتهاي ما در رفت و آمد

خواجه آوازبرداشت وشاه كمان نيشابوري در بغل

درآن ميان مهستي  را ديدم كه برهنگي اش راجامه اي مي پنداشت

ملوان جوان گفت به هرمزرسيده ايم ؛ بفرمائيد !

دكترپياده شد تا لباس سفيدش ازخاك رنگ خون گيرد

باستان شناس گفت اين جا آن مرد ، آن يغماگر . . . زبانش گرفت

خاك ما را بركشتي بارمي كردند وبه شهررنگي مي فروختند

آن دوركوه را مي بريدند وبا كاميون ها مي بردند به دورترين

نفس مايع وبدبوي دريا را از اعماق بيرون مي كشيدند با آتش

ماهي هاي شيميائي ، مرجان هاي اسيدي

آب هاي مسموم وخواب هاي مسموم

 باد سموم وزيدن گرفته بود

مير مهنا درياسالار كارآزموده گفت :

با اين گرسنگي ونوميدي هيچ سنگري تاب نمي آرد

استادان ادبيات وجغرافيا دورديگ عظيم  روبه كري مي رفتند

چه روزخوبي بود ازچه سال خوبي

 آخرين شاه ساساني بين ما ازمستي كژ ومژ مي رفت

آسيابان را مي ديد ومي دانست عزمش را و راه كج نمي كرد

تازيان در قايق هاي تندرو گرداگرد ممالك محروسه

مغان با شعله ها پيام مي دادند ازشكستي به شكست ديگر  

حلقه ي سراندازان حافظه شان را درگروي باد وباده نهاده

جائي كه مي خواستيم ازآن گذركنيم گذشته بود

ما در منزل هاي وانهاده ي آب و خواب دست افشان

نهنگي بنيان كن كه مي آمد مارا به واقعه نزديكترمي كرد

كشتي حالا به تنگه ي هرمز رسيده بود

رزمناوهاي ملل متجاوز درياي پارس را زير نگين داشتند

شاه خيانت ديده  ناليد بر عرشه :

 نيزه ي مرد پارسي دورمي رود

اگر خنجر فرومايگان امان دهد رگ هامان را .

 

خواب نامه

_______

اين آب ازكجا مي آيد ؟

 اين خواب

 اين پيچ وتاب ؟

كجا مي بردمارا باد

 اين بي بنياد

 اين فرياد برجهيده ازبيداد ؟

بين آب وباد

ملكوت آتش مي سوزاند ما را

تا خاك وخاكستر

چيزي به گوش وچشم نمي آيد از آن فال

خبري دوپهلو در روزنامه اي توقيف شده .

جغدايستاده  در پيچ رهگذار 

 آن سو  ماه نو و ابروي ساقي

فالگوش ايستاده بوديم وگفت رهگذر :

" كار از كارگذشت . "

ندانستيم كدام بار از كدامين يار ؟

سده اي منتشر دركاغذهاي كاهي

عكس هاي سوراخ سوراخ شده ازفلز مذاب

رديف چهره هاي زرد از اعتصاب غذا

ردكبود شلاق ، بيت هاي بي پايان يك قصيده

بازجوئي هاي ساليان معنائي هم مي داشت ؟    

خانه مان وتماشا را آب مي گرفت

خواب هاي ما سبك بر آب مي رفت و

ماجزخواب خويش نبوديم .

جغد نزديك تر آمد

ويرانه هاي نيشابور و ري  در چنگال هاي تيزش

مهرباني نگاهش فريبنده  

اما چشم ها را نقاشي كرده بودند روي صورتش

ساقي دراشاره كه دارد ماه نو نقابي 

ازآن كوچه گريختيم و

 كوچه درما بي پا دوان .

ساقي جغدبود و ماه كشور رعيت ها

بطري هاي فراموشي مي توانند حايل هشياري باشند ؟

خواب هاي ترا مي خواندم ديروز

گيج وگول روبه آسمان

درگير باران تقلا وطلا

خغت وخيز وحاشا

ماري به رنگ شمشير فرو در ماه

اسبي كه گاو مي شود گاهي  و لبخند ياري پانزده ساله  

ديو خشك سالي در اعماق درياي گيهاني پنهان

اين خواب ها نشانه اي به بيداري بروز نمي دادند .

فوج دروج باساز وبرگ جانيان ازخيابان گذشت

سازجنگ مي زدند

كرنا زنان گيج ومنگ

اژدهائي افسرده ازسرما راعبورمي دادند

سرما نبود درجانور ، نابينائي بود

دوستان ديرين را دشمنان تازه مي يافت  .

حسنك  با خليفه ي بغداد فالوده مي خورد

مي دانست اين فالوده دندان مي شكند .

بيرون كافه درپوست روستائيان كاه مي انباشتند

تنها شاعربود كه اخم كرده بود دراين كارناوال .

درتاروپود فرش بهارستان

درخت هاي نگونسارمزدكيان

ميوه مي دادند باسرشتي تلخ

خلايق خيس وخلاص گشته در آب تني شيرين .

خوابگزار خنديد وخيمه اش دود شد

 ما  باساقيان باغ و برهنگان آبگير و غلغله ي مطربان

 خودرا دربرهوت نمك يافتيم   

جسته ازخواب يك هيولا

ميان دندان هاي تيزش تعبير مي شديم .

 

كاشفان حيران غيب

____________

در پلاس پوش روبه آفتاب 

 برق فقرهست وهنوزلبخندي

كه ثروت جواني را يادآورمي شود .

خرمن گل هاي بو مادران

عطر سفيد شيرين را از رشته هاي سياه موئين

عبورمي دهد ، ازخوابي  هزارساله

ما هرروز ديرتر به دنيا مي آئيم

سرما ي مرگ درما

و اشتياق گرم شدن ازعشق .

اسفنديار مي آموزد آن چوبه  را بر درخت گز نبيند .

از زابل تا كابل

تنها آن كلان سال مانده ازخاندان زال

سده ها درقفسي دست به دست

كودكان گرداگردش فرياد زنان : چه مي خواهي ؟

جاودانگي تا  انتهاي خيال ساده لوحان ادامه دارد .

از صحراگردان كوتاه قد نقاشي هاي چاپ سنگي

لشگري آراستيم  تاركرده غبارش چشمه ي خورشيد را 

دشمن نيامد وما را باد صد روزه برد .  

زير پلاس پوش زني غم آموخته

تمامي گل هاي دشت سوخته را

بر پيراهن بلندش ودر زيورها  اندوخته

 آفتاب درابر مي شود تا بيرون مي آيد

كتايون اين جا  چه مي كند ؟

شايد روشنان اسفنديار را مي جويد كورانه .

چاچي كمان سالارايران اكنون خاك است و

بوي مشك مانده از نبودنش درفضا

آواي دليرش هواي پيرامون مادر را شاهنامه كرده

سيراب و بازعطشناك  مانده خاك اين سرزمين

از جوي خون سياوش وسهراب واسفنديار روئين .

زنان گيسوگشاده ، كنده روي

آويخته  دوسوي اسب سياه بريده دم ويال

ياري كه آخرين دم دلاور را بوييده است

ستمگرتراز تقدير آسمان بنگر تدبيرانسان را

 

حيات اندروني حياط

___________

هيچ ازآنان به جا

به جا نه هيچ ازما

رويارو  هيچ ونه هيچ

حياتي پنهان دراين حياط جريان دارد

ما دراستعاره مي زيستيم

صندلي هاي خودرا نهاده بوديم  

بر ابري از دود

دوروبر تا ديدرس بيابان بود .

شعرخواست  بيابان بستاني گردد شاداب

موسيقي نقاشي كرد نازنينان  را درسماع

حكمت فقيران نه آسمان را فرش زير پا كرد

كركسان را انكار مي كرديم به زبان

قمري تا كي مي تواني دوام بياري ؟

تاريخ بيابان

بيابان شده  ازآنان

 ما وتيغ آفتاب

آفتاب فاتح خيال

خيالي كه اين جهان 

جهان ازآن شده ست .

توي حياط پدري بزي دوان

چه قدر شباهت دارد به خاقان 

ريش ونرينگي وشمشيرتيزش بالاي سر

نقشه اي است تغيير يابنده دود

كوشيدم به ياد داشته باشم آن چه مي بود

مي رويد لهجه هاي تازه از زبان هاي مرده

مي گسلد ازهم

مي پيوندد با شكل هاي ناهموار 

تكه تكه  هواي ظلمت  را مي جود هفده بار

كولي طالع مرا به روشني ديده بود تاريك

گلابي آبدار از درخت مي افتد در جويبار

موج آب  بازتاب مي دهد پرش بز را از بالاي سر

حالا تيغ آفتاب روي گردن ماست .

 مي روي به خيابان

بر نمي گردي ازخيابان

خيره بيابان را چنين مي ناميدي

نام ها را كه ما كشف  نكرده ايم .

هفتادسال رعيت رؤيا ماندن

وفاداري غريبي است

تنها  دراين حيات چنين رؤيائي مي گذرد .  

كتاب ها گوشه ي حياط زمستان

با الفاظ برف و سرماي حرف

برمي افروزيمش تا بمانيم شبي ديگر

چرم سوخته ومعاني اندوخته درسطرهاي سپوخته

جنيان شاديانه مي زنند ومي رقصد اركان عمارت

بي استعاره بود عبارت دود 

غارت شديم وبر باد

در چهار ديواري بيداد

باد را مي شنوي در دهليزهاي فرياد ؟ !

 

به كارگاه رنگ آميزان

_________

مرا به قله ها خواندند

   دره ها

رودخانه ام فراخواند پرشتاب و

همان دم مرداب   

به سرنوشتي ديگر بسته بود سرم  .

مرا به دشت ها راندي  

چشمه ها وگياهان وآهوان

نامم را نام خود ناميدند

با نبض ما مي تپيد هرچه به شيدايي .

مرا به تير بستند درگل شقايق

پراكندم درمشام اكنونيان

رنگ وبوي طغيان ناگهان

تيرباران عاشق تمامي نمي گيرد هرگز .

پست وبلند اين هوا را آزموده ايم

از هرپستي بر بلندا گريخته ايم

بربلندي بر آن كه درپستي فروبسته  ، گريسته  

يك دم ازلب وچشمت نبودم دور

دلم كناردلت آرام مي گرفت .

مرا درخواب خود نگه دار

مگذار درآب وباد ويران شوم

سرخ  و زرد و سبز تنم را

 براي رنگاميزي اين كتاب كهنه لازم داري .

عمري خوارداشتن جسم

انتحاري به خاطر يك موهوم بود

تنها تنانگي است كه

درواقعيت طبيعت سهمي دارد .  

جسمانيت حق زيستن

جسمانيت عشق ورزيدن

جسمانيت حركت در هستي

جسمانيت حق  و عشق و هستي است .

با نديدني مغازله مي كرديم

هزاره ها نديديم اسب را به خاطر سوارخيالي

اسب مرده سواري نمي دهد

مرا تنها با رنگ هاي درخشان تنم نقاشي كن !

جسم همان جان است

آفرينشگر و رونده و بازآينده 

تقلاي جسم  دررقص هيجان

موهبت هاي رشك انگيزجسم جوان

مرگ بود آن كه جسم را ناديده مي انگاشت .

 

دريا نوشته ها

_________

كشتي موسيقار

مرا به مهماني  رودها ودرياها برد

ازآن پس كه توپ هاي سنگين وزره فولادينش

 دوقرن ته درياش نگاه داشته بود .

 تكه هاش را ازهرجاي آب ها گردآوردند

خستگي هاش را بستند و تندرست گردانيدند

اسكلت به جامانده هنوزجوان وهنوز زيبا  .

كي فكرمي كرد  مثل اولش بشوي باشكوه و ره پو

سلطان من !

بيا تماشاي آب هاي جهان  را لنگر بر داريم .

 

                     مرداد 890 ///// هنوزپايان نيافته  //////

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 19:36 | لینک  | 

   "  كرا زبان نه به بند است "

 

من از فردا آمده ام تا با شما

از دوزخ ديروزي ماندن ...

من از فردا آمده ام تا با شما  .....

 من از فردا ...

من از ديروز آمده ام تا با شما

ازدوزخ فردا

دردا !

" ......  زبان همه خاصان ببريد . "

 

 اينك ! نه به رؤيا مي بينم .

 

آتشي مي آيد از افق روبه رو

 كه خورشيد نيست

شررهاي خشم اهرمن نيست

خيال من هم نيست .

آتشي كه مي آيد 

نرسيده است هنوز به ما  

              كه در تاريك جا  ايستاده ايم .

تاريكي پيرامون كم كم

گسسته ،  وا مي رود از هم .

  

 همسرايان

 

سمفوني وطن نواخته مي شود

با هزاران هزار سازي

كه در دست مردم خيابان است

صلح ، زيبائي ، آزادي ، همين مردم اند

 ببين !

آسمان زيرگام جوانان مي لرزد .

شاعر !

با بغض واشده

هم نوائي را همچنان شادان بنواز !

       

صدسال از " استبداد صغير"  گذشت .

      

بي پناه تر از آزادي ام

وقتي كه ادعايش مي كني

مبتذل تر از منشور قانون

در جعبة مرصع  دروغ .

فعل گذشته اي را صرف كرده اي

كه آينده اي برايش نساخته اند .

آسمانت تكه استخواني به اشتهاي سگان بازاري .

جامه اي هستي 

 كه بر بالاي ابليس نيز

 ناساز و بي بهاست .

تكه پاره ترم از كلمات مردم

در آسياب آروارة هرزت .

 

 جاودانه زيسته اي !

 

" او" ي شاعران باستاني " تو " ئي

كه زيباتر از خيال ماندي هزارسال .

هزارساله و اين طور پركرشمه و شاداب .

يادم رفته بود

كه  قلب شاعر

ماندگارتر نگه مي دارد ترا

ازموميائي مصري  .   

 

نظافت پيشگان .

 

مي روبند ميدان را درسپيده دم

 فرشتگان

از اعلاميه ها و جسدها و شعارهاي ازجان بر آمده 

تا روز ديگر بي پناه ترين هاي اين عالم

 گرد هم آيند درميدان آفرينش

فرياد زنان كه  ماهستيم و

بوده اند پيش تر

 فراموشاني هم

كه از دهان خاموش آنان

حرف هامان رابايد بشنويد !

گوش عالم كرشده است از سرسام نخوت .

پيش از آفتاب فرشتگان وظيفه دارند

 خاطره ها را بروبند و

 بشويند خونها را

 به دستور شهرداري ملكوت .

 

 مي بخشيم اما فراموش نمي كنيم .

 

به قصد خون من مي آئي

ترا مي بخشم

برادر نادان و نادار من !

از اين كه ندانستي هرگز

نياموختندت

 وطن چيست

و آئين مردمي كدام است .

چنان لبريزم اكنون از اين بهار

از صلح و شادي و آزادي

خيابان تا خيابان زيبايان جوان ملت كهن 

كه ديگر جانم 

جائي براي كينه ندارد .

روزي از خون ريختة  من

 خارخاري در جانت برخواهد خاست

اين سنگ ديو آكند

در تالاب هزاره ها كه  افكند

تا دواير خون جوش ، موج گستراند از جمشيد جم تا فردا . 

 

 

دراين دوشنبه .

 

زير پوستت

التهاب گدازه هاي جوشان

آتش فشاني هستي حالا

 منتظر فوران

كوه سربلند شكيباي من

 دماوند !

فرو برده اي هزاران سال بغض آدميان را در دلت

دوزخ رنج هاي ما شده اي

تو بهترمي داني و

 حالا بسياري هم مي دانند

تقدير  و تدبير هيچ خداوند

راه بر انفجار دل زمين نمي بندد .   

 

چهارمين عنصر 

 

شبيه روزگار شدي

غدار و نابكار.

سده هاي تار اسارت غار

نابينايت كرد

زنجير اگرچه  از دست و پايت ريخت 

اما زنجيرهاي گرانتر 

 درخون خودكامه ات شناورند .

صفاي آب را بردي 

خاك پاكان  را آلودي

دليران را ربودي  از مادران گريان

بادراكشتي !

غار را تمامي جهان  پنداشتي

اما وقتي كه از كمينگاهت بيرون آمدي

ضحاك نابينا بدان !

خورشيد خواهدت سوخت بي گمان .

 

در بوستان شهرآرا  

 

پارك پر از پيرمردها

پيرمردهاي پارك شده

چانه هاي بي آرام دركار حفر گوش هاي سنگين

 بهشت جلوه مي دهند گذشته اي را

                     كه اكنون پشت تپة عبث پنهان است .

كاميون  هاي زباله كش 

عبورمي كنند

 با بوي بي فايده شدن  .

زوزة  آمبولانس و آن صداي رساي بي معنا .

عجوزه اي درگذر از آن سوي ديد عينك

محبوب  بي وفاي جواني اش

آهي كوتاه  از سينة پرخس خس ام .

 

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 14:11 | لینک  | 

شاملو،فرزند عاصي عصر خود . 

جوادمجابي

 

" عصيان بزرگ خلقتم را /  شيطان داند /  خدا نمي داند ."

شاملوي جوان در پيشاني هواي تازه، اين شعار را كليد فهم جهان شعري خود مي سازد و عصيان خود را چون پرچمي براي درگيري با جهان كهنه فروشان برمي افرازد .

پيش از او شاعران بزرگ _ چه در باورهاي انديشگي و چه رفتارهاي فردي و اجتماعي _ به عصيان

انديشيده اند . حافظ  شاعري كه او دوست مي دارد مي گويد :

"  جائي كه برق عصيان بر آدم صفي زد /  مارا چگونه زيبد دعوي بي گناهي . "

هر دو به حضور شيطان، به عنوان انگيزه بخش عصيان اشاره دارند با اين تفاوت كه حافظ درمتن سنت  اين عصيان را ظاهرا گناه مي شمارد وبه نوعي پدر بشر را هم در عصيان گناه آلوده اش شريك مي داند ،اما شاملو آگاهي شيطان بر خلقت عصيان آميزش را رمزي از خلاقيت بي مرز هنرمند مي شمارد. اين برداشت مدرن از هنر، از نگاه كساني چون بودلر به جهان بيني ابليسي شعر آغاز شده و در ذهن شاعران دهه سي و چهل ايران به بار نشسته است .  نادرپور مي گويد :"ابليس اي خداي بدي ها تو شاعري . . . " رحماني و فروغ و ديگران هم اشاراتي دارند.

شاملو عصيان خود را فطري مي بيند و درسراسر زندگي با سماجت و شوخ طبعي اين خصيصه را گسترش مي دهد به همه چيز و همه كس ، دراين گستره چه بساكه به عبيد نزديكتر باشد تا حافظ .

نخستين نشانه ها ي طغيان شاعر جوان عليه بخشي از ادبيات كهن است كه انحمن هاي ادبي دهه ي بيست و سي متولي بدترين گزينه هاي آن هستند يعني غزل هاي فراقي و وصالي و عرفان باز و آزارطلب و صنعت پرداز و خالي از زيبائي لفظ و معنا .نيما  درجدال با اين نوع ادبيات پيشقدم بود و شاملو  اين ستيز را ادامه وشتاب مي دهد .  اين شاعران نوآور كاشف درآغاز كارخويش  فارغ از انحطاط ادبي رايج ، كار خود را دنبال مي كنند اما با حمله ي دكان داران ادبي عصرشان كه شعر نو را فاقد ارزش هاي ادبي گمان مي برند و بر نوآوران و آثارشان يورش مي آورند، ناگزير نيما و پس ازا و شاملو و اخوان به دفاع از اسلوب تازه برمي خيزند. با حضور جرايد پيشتاز حزبي و غير آن كه مخالف درجا زدن يا بازگشت به اساليب كهن اجتماعي و فرهنگي هستند ، اين دفاع تبديل به حمله مي شود .  شاعران نازه نفس درجريان رو به گسترش شعر نو چنان با گذشته گرائي مي ستيزند كه دعوا از درگيري با نمونه هاي مبتذل معاصر فراتر مي رود و بسياري از متون ارجمند ادب فارسي نيز در معرض انكار درمي آيد . در اين جدال عبث كه ناخواسته و بي منطق بر نوآوران تحميل شده است به تدريج آنان نيز به بيماري حريفان خود مبتلا مي شوند و به باورهاي تعصب آميز و حكم هاي هيجاني دچار مي گردند . چنان كه شاملو به مرگ غزل اشاره مي كند و بخش اعظم قصايد و مثنوي هاي فارسي را مدايح با صله و شعر فروشي مينامد بعدها به عنوان محقق، سعدي را بزرگمرد كوچك مي خواند و از دريافت هاي خرد ورزانه ي فردوسي كه سال ها ستايشش مي كرده با بياني ريشخندآميز يادمي كند . اگر جدال با گذشته در آغاز جريان شعر نو به مثابه يك شگرد دفاعي تلقي مي شد اما با تثبيت شعر نو از دهه ي چهل به بعد ، انكاربخش اعظم ادب كهن كه ارزش هاي ادبي متنوعي دارد  منطق روشن و استواري نمي يابد جز اين كه شاملوي طغيانگر ذاتا با زمان گذشته و محتواي آن _ هرچه باشد _ ميانه ي خوشي ندارد. با اين كه بسياري از شاعران معاصر دور و برش چون اخوان و فروغ با نوعي رفتار نوستالژيك از زمان ماضي با حسرت يادمي كنند خواه اين گذشته كودكي و جواني آنها باشد يا تاريخ جمعي مردم ، اما طبع  طغياني  شاملو نه در گذشته ي فردي اش ارزشي ويژه مي جويد ؛ نه درتاريخ كشورش موقعيتي فخرآميز سراغ دارد كه ستايشگر آن باشد . لحن طيبت آميز و تلخكام او  درمصاحبه هاش، از يادكرد خاطرات كودكي ونوجواني يا روابط پدر_ فرزندي و زناشوهري ومسائل شغلي اورا نسبت به ديروزهايش بي حوصله وگاه بيزار نشان مي دهد . ازسوي ديگر ، شكست نهضت ملي اورا چون همنسلانش به انتحار تدريجي مي كشاند اما او جسورانه ازخاكسترخويش شعله مي كشد . تجربه هاي سياسي عصرش  اورا به تاريخ بدبين مي كند و اين گمان  كه همواره دربراين پاشنه مي چرخيده ؛ نيشخندي زهرآگين بر لبانش مي نشاند . شاعرمرثيه سرائي نمي كند به خاطرشكست ها بلكه با لحني حماسي وتوفنده به انكار شرايط ستمباري برمي خيزد كه زندگي صلح آميزانساني رابراي او ومردم سرزمينش ناممكن ساخته است . او شاعرديروزحسرت بارنيست، بشارت دهنده ي فرداي رهائي هاست ازرهگذر شورش نخبگان .تاريخ درنظراو دروغي موهن است و استبداد موقعيتي جاري وبلاهت ميراثي  عتيق و آزادي وآزادگي وانسان مداري وعشق هرچند دورازدسترس اما هميشه رؤيائي آرزو كردني . طغيان عليه گذشته ي فردي وجمعي درساحت هاي جغرافيائي و تاريخي  ، او را شاعري آينده گرا وستايشگر اقليمي آرماني نشان مي دهد . دراين اقليم آرماني فردائي حضوردارد با انسان هاي آزاد وكشوري آباد وجهاني آسوده كه عشق ومدارا راه را بر ستيزه جوئي و شر مي بندد و صلح وآشتي، رنگ هاي زيباي جهان را بدان بازمي گرداند . گرچه در نياگاه وتربيت ذهني اش، هنوز فلسفه ي نياكاني نبرد نيكي عليه بدي غلبه دارد. اما در سال هاي نهائي ، شاعر اين يقين را به احتمال وبعد به نوعي تأمل طنزآميز كاهش مي دهد . انسان هاي دوروبر ديگر محور اين فرداي آرماني نيستند و مسيح اسطوره ي ايمان شمرده نمي شود  و به دفاع از بي گناهي  مادرش دركوچه هاي شايعه سرگردان است ، عيسي با وسوسه ي جاودانه ماندنش دربرابر يهوداي مرگ پذير به داوري عقل خوانده مي شود . طغيان مي كند عليه روابط موهوم عاشقانه اي كه هزارسال پائيده است ، عشقي كه درشعر قدما معلوم نيست خطاب به پسر است يا دختر دروصف پادشاه ،خدا  وطبيعت است يا  آرمان ذهني شاعر . معاصران هم دراين پرده پوشي ماليخوليائي و رياكاري جنسي دست كمي از قدما ندارند . درآغاز او دردام چنين عشق ذهني گرفتاراست ركسانا وآناهيتا ومانند آنها درشعرش مي آيند ومي روند، اما درميان سالي او زني مشخص را كه معشوق بعد همسرش مي شود  به ستايش مي سرايد ومحورعشق زميني اش قرار مي دهد . عاشق بودن مدامش انگيزه ي سرودن بسيار شعرهاست . در زمينه ي ستايش معشوق  زميني  او به سعدي نزديكترين است اگرچه اورا هرگز نمي ستود همان گونه كه درزبان وبيان حماسي اسطوره پرداز به فردوسي نزديكترين بود و بت شكنانه براو عصيان ورزيد.انكار حرمت پدران معنوي اش ( سعدي و فردوسي ) نشانه اي از طغيان نابه خود فرزندان به ضد پدران فرهنگي خويش است .ياغي مي شود درشعرش عليه آداب و رسوم و سنت هاي دست و پاگير خرافي . عصيان مي ورزد عليه روابط عوامانه محصور در ترس و طمع و بيم و اميدهاي  موهومي كه انسان را به انواع بردگي مي كشاند ، هرچند در شاخه اي ديگر از كارهايش  همين آداب و سنن و روابط عتيق عامه را به عنوان فرهنگ مردم دركتاب كوچه با آگاهي مستمر ثبت مي كند ، كاري در منتهاي دقت تحقيقي بي آن كه آن روابط و باورها را داوري كرده باشد. عصيان مي ورزد عليه چيرگي ستمگران بر مردمان در هر كجاي جهان . دل فولادش به خاطر وهني كه بر انسان مي رود خون است وآن خون شعرهايش را مي نويسد تا او را براي تمامي عمر هم سرنوشت مردم ميهنش وبلاديدگان و زبون شدگان عالم سازد . يقين دارد بي همدلي شاعر با رنج ها وشادي هاي انسان ، اين جهانشهر از غايت دروغ و ستم و بي عدالتي ويران تر و دهشتناك تر ازاين كه هست خواهد شد .

پيكار مي كند با مرگ به مدد عشق ، عشق به زنان و عشرت اندوزي ،عشق به مردم ستم ديده ، عشق به رهائي و آزادي . عاشق و دلير، مرگ بدانديش سمج را كه همزاد و همخانه ي اوست دور تر ميراند تا با آفريدن شعرهايش و با كوشش چند ساحتي در حيات فرهنگي اش ، دل ظلمت چند هزار ساله را به اندازه ي مشعلي روشن ازهم بشكافد. مي ستيزد با ابتذال به ياري طنز انديشي ، مي كوشد جهان ياوه شده را معنائي بشري بخشد . مي داند كه هستي و جهان ياوه نيست ،معنائي وارزشي در خور دارد . اين مائيم كه  به جهان معنا مي دهيم يا آن را از معنا عاري مي كنيم  . جنگ هفتاد و دو ملت ،كژ انديشي افراد، بدنهادي گروه ها ، فرصت طلبي احزاب ، ستم نظام ها ، آزمندي جهان خواران ،جهان را ياوه كرده است . اينك دنيائي نه ياوه بوده بلكه ياوه شده . شاملو اين جهان ياوه شده وهستي بي هوده را باورندارد وچون نياي خود حافظ مي خواهد طرحي نو دراين گيتي كهنه مانده در افكند كه درآن انسان ها نادار ونادان وجلاد يكديگر نباشند . ابتذال مسلط بر جامعه ، خونخواري تاريخي حكمروايان ، چبرگي حماقت ورواج سفاهت را در هرزمان ودرهيچ جغرافيا نمي پسندد ،خودرا در صف پيكارگران تمامي سده ها عليه بردگي آدمي مي بيند ورؤيايش را براي رسيدن به چنان جهان انساني به سامان ، تاپايان از سر فرو نمي گذارد . مي آشوبد با نگاهي خردورز عليه وضعيت موجود تا شايد موقعيت برتر پديد آيد  .بر مي آشوبد عليه خودحتا . خودقديمي اش رابه ارزيابي دائمي گاه به سخره مي گيردتا بشود آن چهره ي آرماني كه ازخود انتظارمي برد ؛ آن مثل اعلا درفضاي شاعرانه .در زمينه ي كلام ،از آغاز او زبان و لحن و بيان هاي متعدد و متفاوت را مي آزمايد و "هواي تازه " بيشترين تجربه هاي زباني را درخوددارد . تجربه ي زبان محاوره تا زبان معيار تا آزمودن زبان فخيم گذشتگان _ درنثر ونظم _ . از دفتري به دفترشعري ديگرجدوجهد او رامي بينيم  براي يافتن زباني تركيبي و شاخص كه از زبان كوچه تا كهن ترين متون  در نوسان است .  وقتي كه اكثر شعرهايش  را به  زبان وبيان فخيم حماسي مي سرايد هنوز قانع نيست ، چرا كه نمي خواهد در يك نوع زبان وبيان اسير بماند به رغم  بسياري از معاصران . هرچند درشعرهاي نهائي اش نمي خواهد خوانندگان را با انواع تجربه هاي شگرف برماند وبه ظاهر لحني يك دست دارد ،  اما اشتياق  زبان ورزي وسخن آرائي اورا به طبع آزمائي در تمامي  ظرفيت هاي زبان فارسي مي كشاند . بنگريد به ترجمه ي گيل گمش وغزل غزل هاي سليمان كه نثر كهن نماي سنگينش چه مايه تفاوت دارد با ترجمه ي ساده و امروزين شعرهاي مارگوت بيكل يا اشعار گارسيا لوركا  و اين ها چه قدر فرق دارند با برگردان دن آرام كه يك سر عشق ورزي با زبان عامه ي مردم است .  شورشگري در عرصه ي زبان وبيان اورا به بازي هاي شگرف ذوقي مي كشاند  . او دائما ، بازندگي خود ، باشعروفكرخود ، با تقدير خود درگير پيكاراست .

 ذات طغيانگرش اورا به انواع تجربه هاي ادبي وآزمون هاي اجتماعي كشانداما همواره وفادارماند به ارزش هاي دل ، به والائي سرنوشت مردم كشورش ، به بهروزي انسان دراين گيتي ناهموارو جنگيد با شرايط زندگي دشوارتا خودرا شريف و زيبا نگه دارد

درگوشم زنگ مي زند حرفش در شبي دراز در كوچه اي بي انتها درآ ن احوال كه سرخوشانه با من گفت  : طغيان كن عليه هر چيز و هركس و بيشتر از همه عليه خودت و شعرت !                                              25 اردي بهشت 89 / كوي نويسندگان .

 

 

 

 

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 16:12 | لینک  | 

چه طور نديديمش ؟

 

از آتشي كه افروخته بوديم

در جنگل

سحرگاهان

خاكستري به جامانده بود و

 زير خاكستر

غولي پنهان از چشم ما ؛  عياشان شب . 

بالاي او

 از خاكستر و سفره ی ما و سرشاخة درختان بر گذشت 

شد ابري

كه زهر از آن مي باريد درسراسر آن  سرگذشت .

 

 آب كم جو !

تشنه بودم سراسر شب

وقتي گذشتم از بيابان ستارگان 

رسيدم به چشمه اي

 تاريك روشنا

بي اختيار

 نوشيدم به يك جرعه چشمة فلق را

روزبر نيامد .

 

 خلسه ی آفرينش

 

 شكارچي ژرفاي تاريك

درمنتهاي  بي خويشي

فاصلة رؤيا ومرگ را مي پيمايد 

در انتظار شكار وخود شكاري بي قرار.   

آن گاه هجوم روشناي درون

روشنان چرخندة شتاب  ورنگ ونشاط

طنين سهمناك تب تاب خون در خاطر فضا  

اسب ها تازان تا حوالي سرانگشتان

سنگ ها به رنگ گراز و گاوميش و ستاره  .

مرگ ما را به زندگي مي راند و

 زندگي باز مي خواندمان بدان

تا تيرها مي گشادم بر شكار جادوكار

شكارمن بودم گرانبار ازتير  

چنين بود كه

جان خويش را جا نهادم در آن غار خارا .

 

 

استعاره اي از جامه هاي رقصان در  آفتاب  .

 

مي ديدم گياهي را 

 ترا سراپا پوشانده

كه نمي ديدي اش

نخواستي كه ببيني

از دريچه بودمت نگران  .

گياه سياه بختي

گاه  اشتباه مي شود با بخت سفيد .

 برهنه بودي پنهان

تودرتوي سبزينه و غبار ريزان بال پروانگان  . 

مي توان گمان بردت

باسرشانه هاي كوهستاني و كمر مواج دريائي

سياه بختي نمي توانست سرنوشت تو باشد اگر

نمي شدي آشكار در  شكلي مستعار  .

مي ديدمت كه مي رفتي

جامه مي بردت به راه ، انگار

نبودي درآن

 كجا جا مي ماندي ؟

بگو ! ازخود كه مي تواند گريخت ، حتا به خواب ؟

 

 

  آخرين اسب دواني فصل .

 

به پايان  آمده  مسابقه ی بي همتاي فصل 

نسيمي وزان بر پوست هاي گدازان

  كه جان از آن مي پريد با هيجان

عرق تن  اسبان و چابك سواران درهوا

سمضربه هاي پروازي درانتهاي دايره ی خستگي

جام افتخار و طعم  شيرين و تلخ  باده  به كام

برد و باخت بخت آزمايان روز تعطيل

اعلان ها و ويژه نامه ها و عكس ها و دل نوشته ها

 بازي كنان در باد وزان  به هرسوي ميدان

وقتي تماشاگران  وانهاده اند جشن بي كران را .

توفاني  به  پهناي  تاريكي

فرود مي آيد بر ورزشگاه

تا شماره هاي بازنده را درآميزد با برگ هاي برنده

نه فقط شب

 كه  روز هزارتكه شده درهزار خاطره ، هم

مي داند آن چه اتفاق افتاده است .  

 

 

" درمرو گرفتيم ودرمرو بشد . "

 

ازاين كوچه

 آغاز كرديم  روز بازي  وگفتگو را 

كوچه زندگي ما شد

هم دراين كوچه

 آخرين روز را به سر برديم 

تنها كوچه بود ، كه بود . 

 

 

در رواق تيره انگاري .

 

به ابر هاي بهاري  اعتماد كن

 به من نه !

عقاب گشتن گنجشگان را باوركن

 مرا نه !

دراستخوان پوسيدگان ميدان  

                پدر را  به ياد آر !

لبخندرا تنها لبخند مشمار !

نتواني نگاه داشت مرا

چون شن ازغربال و آب ازميان انگشتانت .

 

بورخس عزيز من !

 

اتاق مرا محاصره كرده

كوچه اتاق را

 ميدان كوچه ها را ازچارسو به بر گرفته

شهربنداني بنگر

  ازما بر ما !

سيم خاردار كشور

دور استان هاي مين نشان . 

من در محاصره ی خويشم و شما

نعره هائي مي شنوم

ازكجاست ؟

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 18:8 | لینک  | 

شاعر در پاتوغ‌های دیروزین

 

جوادمجابی 

 

در بارۀ  پاتوغ (1) مقالۀ مبسوطی نوشته‌ام كه در انتهای مجموعه شعر "سال‌های شاعرانه"ام  چاپ شده است واشاره كرده‌ام به پاتوغ‌های معروف تهران در دهۀ چهل و پنجاه و آدم‌های شناخته و ناشناخته‌ای كه در این پاتوغ‌ها زندگی و رفت و آمد می‌كردند.

این جا می‌خواهم شعرهائی را كه در این پاتوغ‌ها سروده‌ام یا بعداً در باب آنها گفته‌ام، از كتاب‌های چاپ شده و نشده‌ام نقل كنم. طبعاً به مناسبت شأن نزول آن شعرها اندكی از وضعیت آن پاتوغ‌ها و احوالات پاتوغ‌نشینان را بیاورم، البته تا آن جا كه به تشویش خاطر این و آن نیانجامد.

پاتوغ در واقع محل گردهم‌آئی افراد است به صورت رسمی مكرر و عادت شده؛ بنابراین خانقاه و تكیه و معبد و غذاخوری‌های مشهور و عشرتكده‌ها و مانند اینها را هم می‌توان جزء پاتوغ‌های شهری دانست اما در این جا به تعبیر مشهورتر پاتوغ در ادبیات تاریخی خودمان می‌پردازم. پاتوغ‌های قدیمی‌تر ما ایرانیان می‌خانه‌ها و خرابات و طرب‌خانه‌ها بوده است كه در شعر شاعران كلاسیك و مدرن ما انعكاسی توفانی دارد.

از صفویه به بعد پاتوغ دیگری همه‌گیر می‌شود و آن قهوه‌خانه است كه محل تجمع همه از شاه تا گداست. در قهوه‌خانه‌های صفوی از قهوه و چای و قلیان تا شراب و آب كوكنار و فلونیا و... صرف می‌شده است. شرح آمدن قهوه را از حبشه به یمن و عربستان بعد به دو كشور ایران و عثمانی و صدورش به غرب را در گفتگوئی راجع به كافه نادری به تفصیل گفته‌ام و مكرر نمی‌كنم.

قهوه‌خانه كه نامش را از قهوه گرفته در لسان غربی شده است كافی‌شاپ  كه می‌دانید كافی و كافه همان قهوه است. در عهد پهلوی اول كافه‌نشینی رقیب قهوه‌خانه‌ گرد شد. قهوه‌خانه‌ها دیگر آن شوكت صفوی را نداشت و از عصر قاجارمحل تجمع عوام شده بود و عموم مردم از هر قشراجتماعی اوقات فراغت‌شان را در این مكان‌ها  به شنیدن نقل شاهنامه و اسكندرنامه یا مصائب آل عبا می‌گذراندند یا نشانی كسب و كار خود را در یك قهوه‌خانه قرار می‌دادند چنان كه دست‌رسی مردم به آنان از طریق همین جایگاه‌ها میسر بود و اهل هر حرفه از بنایان و سنگتراشان و مال‌خران تا مطربان و عشقبازان و لوطیان هر كدام قهوه‌خانه‌ای را پاتوغ خود كرده بودند.   متجددان ازفرنگ برگشته كه نمی‌خواستند با عوام بیامیزند جاهای شیك‌تری را كه با عنوان كافه و كلوپ تأسیس شده بود محل دیدارهای روزانه و شبانه‌شان قرار دادند از قبیل كافه رزنوار و فردوسی یا كلوپ ایران جوان. در عهد پهلوی دوم كافه‌ها فراوان و متنوع و شیك‌تر شد و به موازات قهوه‌خانه نشینی عوام كم درآمد، گروه خواص وابسته به طبقۀ متوسط در كافه‌های روزانه و شبانه وقت می‌گذراندند. خاصه بعضی از این كافه – رستوران‌ها تركیب متعادلی از غذاخوری و قهوه‌خانه و میكده بودند.

دكتر سید حسن امامی (امام جمعۀ تهران) سر كلاس اول دانشكدۀ حقوق برای ما شاگردان تعریف می‌كرد كه در ابتدای ایجاد ساندویچ‌فروشی‌ها و دكه‌های سرپائی - كه غالبا هموطنان ارمنی و یهودی ما اداره‌اش می‌كردند،- آنها كه آبجو و مایعات قوی‌تر از آن، به مشتریان عرضه می‌كردند با ترس و لرز روی شیشۀ سفید شده و اندرون نبین مغازه‌شان نوشته بودند: ساندویچ وغیره كه اهل اصطلاح می‌دانستند غیره چه معنای متنوعی دارد.

پاتوغ‌های طبقۀ متوسط را – بجز قهوه‌خانه‌ها و عشرت‌كده‌ها و محل‌های تدخین سبك و سنگین - می‌توان عمدتاً به كافه‌ها و می‌خانه‌ها تقسیم كرد. كه كافه‌ها خود انواعی داشت از كافه‌هائی كه در آن فقط چای و قهوه و آبجو سرو می‌كردند مثل كافه فیروز یا كافه رستوران‌هائی مثل نادری و ری و سرای قوام‌السلطنه و چاتانوگا و در سطح دیگر مثل كافه سلمان و گل رضائیه مانند آنها كه غذا و مشروب می‌دادند و غالباً پاتوغ اهل تأمل و عشرت بود. كافه‌های ساز و ضربی و كافه لاتی مانند كافه جمشید و كریستال تا نوع شیك‌ترش میامی ماجرای دیگری داشت، بارهای هتل‌ها هم پناهگاه آخر شبگردان بود مثل بار مرمر و بار آبان كه بیشترین محل تلاقی عشرت‌اندوزان صاحب‌دل تهرانی بود.

باور دارم كه شهر بدون پاتوغ ریه‌هایش معیوب است و تنگ نفس دارد و سل و سلاطون می‌گیرد. مردمی كه كار می‌كنند و زحمت می‌كشند، تفریح هم می‌خواهند شهروندان همه جای دنیا به یكسان عمل می‌كنند اگر بتوانند؛ و اگر نشود كه بتوانند غمباد می‌گیرند و در شهر بی لبخند و بی شادی به راه‌هائی كشانده می‌شوند كه كشانده شده‌اند.

باری بپردازم به بعضی شعرها. شعر اول اشاره‌ای دارد به كافه‌های ساز و ضربی كه برای هر نوع آدمی با هر میزان درآمد در شهر پدید آمده بود و بیشتر طبقات پائین اجتماع این صحنه‌های شاد و شنگول را پرمی‌كردند. همان‌ها كه صفحه‌های میلیونی جبلی و سوسن  را می‌خریدند و گوش می‌دادند  و البته  در پیری از فسق جوانی توبه می‌كردند.

ویرانه‌های كوچك همسان - (از كتاب زوبینی بر قلب پائیز- 48/1344 )

 

(1) پاتوغ: {فارسی - تركی، پا + توغ = پاتوق، پاطوق} 1- پای علم، جائی كه رایت و درفش را نصب كنند. 2-  محل گردآمدن 3- محل اجتماع لوطیان در بعضی شهرهای ایران 4- روزعاشورا دسته‌های بعضی محلات ممتاز، توغ (ه. م) را حركت دهند زیر و اطراف توغ را " پاتوغ" گویند، پاتوق، پاطوق./ فرهنگ معین

 

_______________

"سربازها حكایت مجنون را

باور نمی‌كنند

سربازها به لیلی می‌اندیشند

این نقش خال‌وبی بر بازوی چپ.

سربازهای خستۀ شب دیرباورند

در دود و نیم شب

تاراج می‌كنند

عشق و شراب و لیلی را.

.....

مجنون دیرباور

                  دیگر

این غصۀ قدیمی را

باورنمی‌كند

او همشهری هزاران آقاست

و عطر شهر

در مشامش

با لذتی گریزان هم‌خوابه می‌شود.

سربازخسته

              گاهی

شب‌های جمعه در كافه

رقص جمیله را می‌بیند

در موج بادكنك‌های نور

آذین شهر و شب.

این صد جمیله را چه كسی آیا

ازهم تمیز می‌دهد

از ناف؟ 

رقاصۀ عرب او را

تا دور دست خاطره

‌تا قصۀ عماری لیلی برده‌ست

با آن كجاوه كه بر دوش باد.

مجنون باستانی، اینك

پنجاه پنج دیگر دستور می‌دهد

و خوشه‌های خرمن را در جیب

 دزدانه می‌شمارد."

 

این شعر را كه در پی می‌آید در "كافه تئاتر"  كافه‌ای در سرخه بازار گفته‌ام، در مرداد هفتاد كه گاهی یك‌شنبه‌ها با دوستی دیداری داشتم در آن. قهوه‌ای می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم و جز این كاری نمی‌شد كرد. و در این شعر یاد كافه‌ای دیگر - كه كافه سلمان باشد و پاتوغ سراندازان عصر شادخواری و طرب - زنده شده است. این شعر را وقتی در پاتوغی خانگی/ هفتگی، برای شاملو خواندم گفت نامش را از كافۀ یك‌شنبه برگردان به روز دیگر كه فرنگی نزند و بعد هم خواست كه به جای شعر" بر بام بم" كه به او تقدیم كرده بودم این شعر را به او بدهم و چنین كردم. دو تكه از شعر بلند كافۀ پنجشنبه را می‌آورم كه یادآور نوعی كافۀ بهداشتی است (به قول عمران)  كه گریز می‌زند به امور غیر بهداشتی. یاد آن عزیزان گرامی باد!

 

كافه پنجشنبه ( از دفترشعر سفرهای ملاح رؤیا / دهه ی هفتاد )

شره‌ای سرشار

و بعد

چك

چك

چك

این صدای پایان‌ناپذیر

فلز را می‌پوساند

سیمان وسنگ را می‌شوید

در ماورای دیوارها و درها

اتفاق می‌افتد

آن چه می‌توان دید حاصلش را

با چشم‌های عصری دیگر.

- لطفا شیر!

- با شكر؟

- نه ممنون!

در ابدیت غرقه است كافۀ پنجشنبه

با طعم تلخ قهوه.

شیر داغ را می‌نوشد

- در چه فكری هستی؟ بگو! حالا

- چیزی نیست

.............

وقتی كه عشق طالع شد

در كافه ما چه قدر جوان بودیم

جهان عبور می‌كرد پرهیاهو  دور از ما.

آن كافه سال‌هاست كه ویران شده‌ست

میزهایش در خاطر هوا

هنوز بوی الكل و ماهی و قهوه دارد

تو بازپشت میز كهنۀ چوبی نشسته‌ای

می‌پرسی چیزی را

می‌گویم: پنجشنبه روز فراموشی ست.

می‌خندی

و پشت سرت عاشقان و آهوها

جاری در متن كاشی‌های قاجاری.

وقتی كه عشق فنجانی قهوه بود

و یك نگاه روشن از لبخند

دنیا قصه‌ای بود

كه دیگرانش می‌ساختند.

ما خود را از روزگار دزدیده‌ایم

ازخویش هم

شفاف چون هوا، در آفتاب فردا

بی ردپای خاطره‌ای حتا.

.............

چك

تك

تیك

تاك

تیك تاك

كاشی‌های زیبائی و سكوت

هنوز خواب ترا می‌بینند

كه نیم‌رخت را

از آفتاب به سایه می‌بری

و لبخنده‌ات

 در روشنا به جا می‌ماند.

 

و هم در این كافه شعردیگری سروده‌ام كه فیزیك كافه و متافیزیك كافه‌نشینی را وصف می‌كند و البته در این كافۀ ساده یاد كافه‌های پررونق عصر پیشین زنده می‌شود به جبران آن چه وانهاده‌ایم از دست و حسرتش نه برای ما كه برای دیگران نیز می‌بینم زنده است.

نكته این كه در كافه تئاتر به جای میز از میز چرخ‌های خیاطی قدیمی استفاده شده است.

 

كافه تئاتر ازساعت یك تا سه (از دفتر شیدائی‌ها/ مهرگان 77)

________________________________

توی این كافه كه حالا میزهای دیرینۀ چربش در عمق هواست

این كافه كه حالا و هرگز دیگر میهن ماست

كافۀ طلعت دیدارت در برف و عبورش از عمر ما

دستكش‌هائی می‌بافی

كه می‌پوشد انگشت‌های فراموشی را

تا گرم نگه دارد

كافه را

شهر را در مهرگانی این‌سان دیرین و كودك‌مان.

..........................

یادگاری‌ها، حسرت مشتری‌های پیش از كافه

نام‌ها از روزی كه كافه دكان خیاطی بوده‌ست

نشانی‌ها وقتی كافه عشاق سر به هوائی چون گنجشگان می‌پرورد

و پس از ما این رسمی است بدیهی

نقش‌هائی خواهد روئید بر این میز جنگل، بر طاق ابروی كاشی‌های ری

زخم چاقوی جدائی در عین وصال

روی اندام بلوط - حالا میز خیاطی -

می‌نگارد تاریخی از آه و لبخند.

چرخ غایب در عین سكوت

گوشه‌های حوصله را

 گل‌های ریزی می‌كارد كه به تماشای اشك فردای تو می‌آید.

 

تلخ وسرد از آمیزۀ قهوه و صدای زنی از رادیوی ناپیدا

می‌آئی بیرون

از خلوت شاد و شنگت بیرون می‌آئی، از راهروی نرم حیات

هنوز ابر و خیال است خطوط سیمایت

تا شكیبائی آموزد

از بارش پنجاه فراوان - برف

كه فراموش كند نام و فراموش كنی روزی را

نامی را كه انگشتانت را در

دست محال خود داشت.

هر وقت ترا یاد می‌آرم این جا بودی

می‌توانستی باشی این جا

با انگشتان چرخنده گرد میل برفینه  

و ببافی جای خالی انگشتان مرا

درهوای كه معطر شده از گفتار خاموشت.

........

چندشعر دارم در بارۀ كافه نادری. كافه - رستوران - قنادی نادری یكی از قدیمی‌ترین و متناسب‌ترین پاتوغ‌های تهرانیان بوده كه افراد معتدل و موقر آن را برای گذران اوقات و دیدارهای دوستانه و خانوادگی برمی‌گزیدند. یك وقتی حیاطش وسط درخت‌های كاج و گل‌كاری‌های زیبا، صحنۀ اركستری هم داشت كه در هوای معتدل نوازندگان جوان آهنگ‌های روز را می‌نواختند و خانواده‌های محترم شامی می‌خوردند و قلاشان و رندان  دمی به خمره می‌زدند.  داخل سالنش بیشتر وقت‌ها صدای جوانانی می‌آمد كه شعر یا قصۀ خود را برای جمع كوچك فرو می‌خواندند و حالا بعضی از آن جوانان را می‌بینم كه در كهن‌سالی نسخه‌های حاكی از افزایش قند و اوره و كم‌خونی و فقدان شوق و شور و شعور را به یكدیگر نشان می‌دهند. قسمتی از دو شعر دم دست را  نقل می‌كنم كه در شعر دوم اشاره‌ام به  نصرت رحمانی شاعر كافه‌ها‌ست كه حضورش با هیاهوی جوانانه توأم بود.

 

نادری (ازدفتر پوپكانه/ 29 تیر 73)

این كافۀ قدیمی تابستانه

در عدل نیمروزان

ناگاه

دریا می‌شود

طراوت امواج سال‌های آینده ما را می‌پوشاند

بادبانی به رنگ گیسویت

رقصان در خورشید و لاجورد

جرعه

جرعه

سفررا می‌نوشم.

 

دركافه نادری (از دفتر به نسیم صبح فردا/ 8 تیر 79)

دلم هوایش را كرده بود

چشمم به راه بود كه از در درآید او

شاعر اما دیر كرده بود مثل همیشه.

مثل آن وقتها كه زنده بود.

وقتی كه قهوۀ تلخ را به لب داشتم

نعره‌ای برآمد زیر سقف بلند

چنان كه از رگ جان برمی‌آید.

یك دم هیاهو فرو نشست

تا بشنوند چرا فریاد می‌زند

اما فقط فریاد بود او

خروشی كه در كافۀ تابستانی سنتی جاری بود.

........

وقتی كه سی سال بعد

شاعر جوان برخاست تا به نعره‌ای

سكوت ترسو و پچپچۀ روزانه را از هم بدرد

از در درآمدم روشن

به احضار فریادی كه

از ژرفای تنهائی برمی‌خیزد.

این رسم شاعران رفته است در این كافه

كه همدلی كنند یك دم

با آدمی كه ذات اضطراب عالم شده‌ست.

 

با تكه‌هائی از شعرهائی كه به نام كافه سلمان و بار مرمر مزین است دو پاتوغ معروف روشنفكران دهۀ چهل و پنجاه این یادداشت دم دستی را به پایان می‌برم. در شعر كافه سلمان خطابم به غلامحسین ساعدی است كه پاتوغش بیشتر كافه سلمان بود با دوستان یك دلش طاهباز و آتشی و خوئی و بلوهر و نیستانی و براهنی و اخوان و.... كه فخر فرهنگ‌اند.

 

در كافه سلمان (ازدفتر شعر غایب/  19 آذر 80)

برای این كه نمیری

مرده‌ای

مرده‌ای كه زنده بمانی

این را نمی‌شد به مردگان دور و بر آموخت

رازی كه آنهارا به قهقهه می‌اندازد.

زیر سقف ادارات مرده‌اند

دربسترهای نومیدی یا كه كامروائی

زیرسوله‌ها درون زاغه‌ها

در كاخ ها و در دهلیزهای زیر آب.

........

بی تشویش باز

زندگی جریان دارد

در سایه روشن پاتوغ

بین دو لیوان نیمه پر از كهربای خواب

و گفت‌وگوئی كه از مهرماه رنگ گرفته.

 

به سرو روان (از دفتر  سفرهای ملاح رؤیا/ خرداد 68)

            .......

دستت كنار میز مانده است

دستت به دور ابر

بر شانه‌های سبزم

یك دم تو می‌درخشی

در نئون بار مرمر 

عبور تاج گلی را روشن می‌سازی

خروسی خواند

برگی افتاد

سایه‌ای چرخید در صفحۀ مدور اعداد رومی

در سطر نانوشته، عطری تاریك منتشر شد

در خون خود رانده‌ایم

بر لوح كاغذین

تاج گلی روان

- ماه نیرومند درآن پنهان -

غرقه در آوازسروهای سه گانه.

 

و البته این وظیفۀ منتقدان صاحبدل اما كاهل ماست كه زندگی اجتماعی نسل‌ها را از درون شعر و داستان‌های آنان بازیابند. با ژرف‌كاوی در آثاری با وصف كافه‌ها و اداره‌ها و كارخانه‌ها و تأمل در گفتگوهای روان زیر سقف‌ها، با خیره شدن در خیابان‌ها و شهرها و كشورهائی كه در خیالات ما و واقعیات عصر جاری بود. بازنگری در اسناد دورانی رو به فراموشی كه در ادبیات بازتاب دارد؛ چرا كه تنها ادبیات است كه دروغ نمی‌گوید.

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 10:59 | لینک  | 

نگاره ی هجدهم

 

ته نشين شد در ليوان

تاري ها و تارها و ذرات چرخان در آن

مي بيني آب كدام است و

  آن ها كدام .

آب كاسته مي شد از تعلق يا

مي افزودندش  ذرات معلق ؟

چه اهميت دارد حالا ، اين نازك انديشي ها  ؟

كاشكي ،  آب

بسته ی ليوان نبود و

برفابه ی رها  در جوي ها  بود .

11خرداد 88 / تهران

 

نگاره ی نوزدهم

 

تا نگاه مي كردم از پنجره

به شادماني تابان  بود

 بر شاخه هاي كهربائي توت و

چشم هاي بيدار سپيدار و

قامت دراز قهوه اي كاج ؛

 بعداز ظهر پايان ناپذير .

چشم انداز شفاف را به  بازي گرفته با گيسوان نامرئي

يشم و ياقوت و الماس روان ، آن سوي پنجره ی سايه گير . 

رماني مي خواندم و به پايان نمي آمد

چون روزي كه ايستاده است  انگار

فصل ها مي گذشت و مردان و زنان در آن مي باليدند و

 عشق مي ورزيدند و خيال مي پختند و مي اندوختند مرگ

 باز همچنان پايا كه كه آن درخشان ناميرا .  

تا خسته مي شدم از كتاب وموسيقي راديو

خيره مي ماندم در آن روشناي ديرپا 

كه خيره مانده بود 

بر هزاران هزار اتاق و سايه هاي سرگردان .

11 خرداد 88 / تهران

 

دل من

 

نارنج كه از فرط  التهاب 

انفجار خويش است

رها مي شود در فضا و

هرچه جز او ظلمتي است فراگستر در هيچ 

فروزان ترين است او

 از خود زاده

  تا بميرد از خود .

حشرات در لايه هاي ناديدني 

برتن خود وزان مي بينند

 سرمائي را كه سنگ مي كند .

اگر سنگ همان پايان باشد

شاعر به گياهي مي انديشد درحافظه

شعري  است ناگزير از رويش

هنوز مي توان سراسر آن كهكشان  را

در عكسي كوچك ظاهركرد .

 13 خرداد 88 / تهران

                                                                                 

 

 رايگاني ها

 

نسرين و نسترن نمي خواهند عطرشان را بفروشند

عطرشان را رايگان  در مي يابد هر بويا 

بلبل را دعوت نمي كنند به آواز خواندن

تونيز ، دل من !

  اميد مدار بيننده اي  را به شاهدي  

 تنها  عاشقي تو را بس در زندگي !

شب هاي بي تابي ،  همچنان  گروي آفتاب باش  !

  15 خرداد 88 / تهران

 

 

صفحه ی صيقلي .

 

كژ ديسه اي كه اين گيتي است

به آرزوي من و تو

يا ما

 همواري نمي پذيرد

 _ چنان كه شاعر سمرقندي گفت ._

چيزي درمن و تو

يا ما بود

  شايد

 كه گيتي را ناهموار و بيمار يافت .

كژ ديسه اي كه ما بوديم

 عكس خود را

در آينه ی گيتي ديد و باز نشناخت .

 حالا هم براي پوزش خواستن

از بلاهت تاريخي

 دير است انگار .

17 خرداد 88 / تهران

 

 

اين روز و اين روزبانان .

 

ماه پريده  رنگ

_ ساقي شب _

پياله ها پيمودمان پياپي 

به روي نيكو  و موي جادويش مي نوشيديم

  شادي اورا . 

وقتي كه روشناي ناگهان

مارا  غرقه كرد درسيلاب مشرقي

 بي خبر مانديم ، ازماه رفته .

 اكنون كجاست آن خنياگر مغان

چه دهان ها را  باده مي چشاند از لطافت لبان ؟

آن كه مي آيد شب ديگر

نيست آن كه هستي مارا به مستي با خودبرد

ازآن رو كه نيست روبه رويم ، او

روز را دشمن مي دارم و انبوه روزبانان را .

 17 خرداد 88 / تهران

 

 

نجوائي با نگارگر مرده  .

 

شعرهائي از دل اين صحرا سرزده 

                 _ بوته ، بوته گل هاي بي نشان  _

پنجه هائي را مي جويد درهوا

كه بي گاه درخاك درشده اند

گل ها دوباره برمي گردند به ژرفاي نمور .

درژرفا ي ابد

رخساره ی نگارگران و آن همه نگارينه

عاشقان و آرزوهائي كه  دوزخ  را رنگ مينو مي داد  

دست افشانان و پاي كوبان مجلس عشرت

آن همه ظرافت و هوش و طرب

آوازهاي  رنج بافته  و بي ساماني هامان را بنگر !

بر شاخك هاي حشرات

رو در  دهليز كور لانه ها  دارند .

زير سقف اين مرمر

اين ظلمت سراسري هيچ وپوچ

گرما وروشناي رويت اگر بود

تاريكي دل خودرا تاب مي آورديم .

 17 خرداد 88 / تهران

 

 

ديروز درخيابان .

 

پرندگاني نوظهور

در فضاي بين خودمان

  مي بينم پران .

زاغ مي تواند قرقاول شود  سراسر رنگ و آواز ؟

اين ها نه قمري و قرقاول اند و

      نه آن ديگران 

 نامي ندارند

تفاوت دارند با هرچه ديده ايم  .

با رنگ هاي شگرفشان و اين آوازها كه مي خوانند

آينده اند و

روزگارناديده اند

 كه حجم پرنده يافته اند

مي ترسم از كمينگاه شكارچيان .

19 خرداد 88 / تهران

 

 

امروز درخيابان .

 

جواني غبطه انگيز است و

شادي حسرت زا

 براي آن كه بهره ندارد از آن  .

اين جا جواني را مي بخشند

شادي را هديه مي دهند

 خيابان به خيابان

 ميدان تا ميدان .

درجشن مردمان جوان شناكنان مي گذشتيم ازاين دوران .

وقتي به خانه رسيديم

_  من وزنم _

جوانتراز روزهاي جواني مان بوديم  و

شادمانه تر از دريا وكوهساران .

 19 خرداد 88 / تهران

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 12:31 | لینک  | 

نگاره ی يازدهم . 

غروب ها و دكه هاي سرپائي

كه  تا نيم شب با ما مستانه چرخان

پديدارند باز  و ياران هم .

_ چمسك !

_ به چه جادو ،  آن روزگار را باز آوردي ؟

_ هزاره ی گردنده به دورخود !

_ يعني هزارسال گذشته است ؟

   _ دانا تري از آن كه نداني !

دراين بانك _ بار بود كه تانيم شب مي  نوشيديم

دراين بزازي _ كافه  چه شعرها خوانده ايم و آن رفاقت ها

كاباره اي و حالا معاملاتي ...كمي از زندان مضحك تر است .

تصور كن  اين وسائل الكترونيكي ، صندلي هاي شاعران سه شنبه باشد .

غروب ها مي آيند و دكه ها رفته اند

مي رويم گستاخ و سربه هوا

دكه هاي غروب مستان را باز مي آوريم

درست بين پنج عصر و يك بعد از نصفه شب

و هيچ چيز جز سمت باد توچال عوض نشده است .  

 9 خرداد 88 / تهران

 

نگاره ی دوازدهم

درختان اين ساعت زهر ترشح مي كنند

گربه ها بربام هاي بهاري مي گريزند از جفت

لادن و نيلوفر بوي خود را به شب نمي سپارند

خانه هاي  محله  به اعماق باستاني فرو مي روند

آن زنهارها  كه مي ترساندمان از هيولا ، حالا در ماست

ازاين كه آنان شويم تاسرحد مرگ تن زديم

نمي شود بيان كرد

 زبان اين حادثه بي ترجمه است به اندوه و خشم 

زهر و قهر ، نه !

اين ها نيست تنها

ستاره در بر ديدگان ما فرو بسته

حتا سنگ ها هم از ملال نبودنت

  لال  گشته اند . 

 9 خرداد 88 / تهران  

 

 

نگاره ی سيزدهم    

درنگاره ی سيزدهم  هوا تاريك شد

پرندگان باغ نياكاني را  به ترك گفتند

بال هاي بريده به جا ماند و منقارهاي آواز

فراموشي روي گل ها و شعرها تار تنيد

دوست من درآن سال هاي مصيبت

چرا يك بار هم  سراغم  نيامدي ؟

بال هايت كو ؟ هان ! حالا مي فهمم .

نگاره ی سيزدهم را

_ با آن همه نقوش طرب زا  و عطر و رنگ  _

طلسمي بستند 

كه باطل نمي شد به چاره و نيرنگ

آن طلسم ما بوديم ،  هوش مان

و  خود نمي دانستيم .

  9 خرداد 88 / تهران

 

 

 نگاره ی چهاردهم

پياله اي  لوبيا و سيب زميني

 چتورهاي پنجاه و پنج وقزوينكا

دكه ی سر" قوام " را  بهشت مي كرد و نامش اين بود . 

مي ، ادعا مي آرد و حكايت و حسرت 

رفتن در جلد شاهزاده و پلنگي نمودن  از آهو

آفتاب ما آن سوي پشت دري ها كم كم قرمز مي شد .

ناگهان كسي زد زير گريه

هرچه كرديم ساكت كنيمش ، نشد

 نگفت كه مرگش چيست

چرا يك باره  ابر بهار مستان شده ست ؟

حالا كه  آن روز تصوير را به ياد مي  آورم

 آن  گريه بي سببي هرگز  نبود

اين روز را عيان مي ديدم ازپيش

زوال  هرآن چه آدمي  را درخويش برپا مي دارد

مي ديدم در بهشت قوام

مي روداز دستم هرچه با آن  ايام  .

 9 خرداد 88 / تهران

 

 

 نگاره ی پانزدهم

من  آن باغم كه بهار را آورده ام به زمستان

اين باغ در طبيعت گم است

آن را دريك رباعي يافته ام .

شاعرش را نمي شناختم

 از او تصويري باقي مانده

 شقه شده

نيمي ازخود است و

 نمي شود دانست  تمامش  آيا  زيبا بوده است ؟  

بايك رباعي هم مي شود

              عليه خود به معجزه  اندرشد .

حالا كه روال طبيعي را بر هم زدم

 باغ بودنم را هم فراموش مي كنم

 مي گذارم شعر

 دنيا را به سرگيجه اندازد  ، طبق معمول

در شناختن عادات احمقانه اي

كه برايش درتقويم هاي سلطاني  مقرر مي كردند .

 نهم خرداد 88 / تهران

 

 

 نگاره ی شانزدهم .

درها كه بسته شد

 به درون آمديم

 مپرس از چه روزن

كنار زخم هايت و كابوس هايشان 

درد و آماس شديم  و كابوس .

آن شبنامه ، من بودم

آن ترانه وآخرين نامه از يارت .

وقتي كه  بسته مي شد فلز بر فلز و سنگ بر سيمان  

 درتاريك جاي زجر،  بند به بند

 بوديم با شمايان    

بايكايك به پيري رسيده  درآن ميان

آوازهاي ما   رها

هردم شادابتر ، جوان تر

فراتر از ديوارها  وديدها و تهديدها

شهربند را چندين  نمي توان كشيد در بند  .

 دهم خرداد 88 / تهران

 

 

نگاره ی هفدهم  

تكيه مي دهم شانه ام را

به پوست زبر معطر كاج 

درخت تكيه دارد

 بر پوست نرم معطر باغچه

باغچه تكيه داده 

به خاك

 زمين به اندامت

دلم

شادي تو را مي نوشد و آواز هاي جانت  .

  10 خرداد 88 / تهران

 

 

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 13:19 | لینک  | 

نگاره ی هشتم 

 

مرغي مرا به منقار مي برد 

همواره  جزيره  تا جزيره

تنها درخت و سنگ و آب 

 ياران آشنايم  و اين  آفتاب .

اين مرغ از كجا آمد ؟

 من ازكجا ربوده شدم ؟ 

دريا مي داند اين راز را  و

 از نگفتنش كف بر لب

بي تاب  مي خروشد .

9 خرداد 88 / تهران 

 

 

نگاره ی نهم 

 

صبحانه جرعه اي موسيقي نوشيدم

و كفي جغرافيا

عسل كوهستان هم بود . 

بعد نشستم پشت ميز

رو به روي مونيتور

ناشناخته هاي  آينده  درشميم  قهوه ی جامائيكا .

سيگاري روشن كردم

منتظر ماندم تمام عمر

تا چشمم افتاد از پنجره

بين آن همه سبز درسبز  بافته  از درخت و بوته و علف 

گله اي  سرخ :

گلي بود روئيده

خورشيدي از كمين

 بوسه اي انتزاعي

قطره خوني از دل زمين

 هيچ كدام

سياره اي از آن من ، همين ! 

  9 خرداد  88 / تهران

 

   

 نگاره ی دهم

 

نمي توانم تاب آورم

خيزاب هاي  شاد ماني و اين همه خوش كامي را

لنگر بر گرفته كشتي جانم از هر بندر

شعله هاي روشن از سبزينه و شكوفه و اختر ماهي ها

آبي هاي دور كه نزديك مي شود به من 

تا سپيد گردم درمه پستان هايش

بال زنان  پروانه ها و فرشته ها و مرغان دلم

چه خوب شد  زنده ماندم  تا باشم  اين روز را

عرشه ام  شعري  از نغمه و نوا

ناف لذت هاي عالم

سايش  ران هاي لطافت هوا .

نمي توانم از اين شادي

نعره اي نزنم

 نه !

نبايد بيداري آموخت  فتنه هاي اين دريا را .  

 9 خرداد 88 / تهران

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 15:33 | لینک  | 

 

نگاره ی نخستين.

 

اسبي از ميان جمعيت بالا مي آيد

 زن برهنه را كه تمامي فضاي ديدني است

دريال هاي خود پوشانده

نشانده بر كمرگاهش

 مي برد به هوا

جمعيت گريه مي كند

 فضاي ديدني خالي را .  

 اردي بهشت 88 / تهران  

 

                                        

نگاره ی دوم                                   

 

اين مرغ از كجا آمد

كه مردمك چشمم شد

آوازهاي جهان جاري است تتن تن تن

 از بندبند من .

گاهي مي پردم

 به ديدن جزاير جاري در آب هاي سرخ

مي آموزدم مرغ جزيره

 كه آن معنا

ازدير باز پنهان گشته اين جا

 در شاخه هاي مرجاني وگياهان آبزي ارغوان

مي روند گريان و

 مي برند رونده  را

تا بي انتها .

 21 اردي بهشت 88/ تهران

 

 

نگاره سوم  

 

يك تكه آبي  روشن

دراين شب نيلي

روزني  نشان مي دهد

 كه مي توان از آن گريخت

عمر نردباني بود لرزان

مي رسيدم

 ورنگ آبي

 به تدريج

پررنگ تر مي شد

 تا نيلي مسلط .

 21 اردي بهشت 88 / تهران

 

 

نگاره ی چهارم

 

خيابان وكوچه هاي رو به ميدان

عريان  از هياهوي ماشين وازدحام قربانيان

تروتازه ازباران وموسيقي بهاران

تنها راه و درختان و طربناكان سر به هوا . 

 اين شهر از كجاست  ؟

ايستاده در كار ،  كنار پياده رو ؛ نقاش

چه دستي دارد درمنظره

همين حالا ست

تا براندمان از دور و بر

نسيم سحررا خبر كند در رنگ لاجورد و زر .

  21 اردي بهشت 88 / تهران

 

 

ناخوشايندي ها .

 

پنهان مي كني چون گنج

ازديگران و ازخود 

آن پژمرنده را

مي بري اش به هرجا 

مي آوري باز

تا ناگهان .

رهاكن هرچه را 

وقتي كه لادن هاي اكنون

عطر هرگز  را مي پراكنند . 

 7 خرداد 88 / تهران

 

 

 پايان نمي پذيرد اما .

 

آن پهناب  پرشتاب

كه باغچه ی عصر را با يشم و كهربايش

آبشاري كرده از تلاطم 

تلخ مي كند رفتن را

براي آن كه جا مي ماند . 

مي نگارمش بركاغذ

اما نمي توانمش نگه داشت

حتا در خاطره .

 وقتي كه ريش مي تراشم

از پنجره ، سبزهاي مطلا

رقصان درآينه و برق كاشي ها 

درود مي گويدم

 دوبارگي هرروزي را  .

                                                                                                                                                7 خرداد88 / تهران     

 

                                               

 به رفيق نقاشم نگفتم اما بايد مي گفتم !

 

چه گستاخ بودي با روزگار

نازنين !

دنيا لقمه اي بود كه تف كردي اش !

مي بينم

اين ديرگاه

در زباله داني

 دنبال پسماندي مي گردي

 كه گربه هاي ول گرد

زودتر بدان رسيده اند .

 7 خرداد 88 / تهران

 

 

نگاره ی پنجم   

 

 يك تكه ارغواني كم رنگ

لبي يا تكه اي از لباس زير

شايد مداد پاك كني يا باد كنک پاره

گم شد وقتي از رنگ ها ي اتاق .

هروقت تابلوئي كشيده شد

يا شعري ازاين اتاق بيرون  رفت

يك ناتمامي محسوس  داشت

حفره اي كه رنگي گم

درآن كم بود .

 9 خرداد 88 / كوي نويسندگان

 

 

نگاره ی ششم    

 

آن قدر زيبائي كه

كه به هيچ نامي وابسته نيستي

كسي ، شهري ، قاره  ؛ نه !

زيبائي نثار مي شود بي اختيار

 گداي راه نشين هم از آن سهمي برده ست .

سرشانه ی  سپيد لغزانت

نگه دار خاطرات نانوشته ست

وقتي بر مي گردي به سوي آن همه نگران

هوا ست عطر و عبير

شرابي عبورمي كند از رگ زمان .

وقتي كه رفته اي

مانده اي خيال ما

و ما جز خيال خود نبوديم ، جزتو .

  9 خرداد 88/ تهران 

 

 

نگاره ی هفتم   

 

درتو مرور مي كند خود را

شباهت ها را پر رنگ تر مي كند

شايد دلش براي تو تنگ است .

خود را چنان تو

مي بيند و  نمي يابدت اما

چنان كه بودي

 پنهان از چشم اين و آن

 اين

توبودي

وآن است

 ديگران .

  9 خرداد 88 / تهران 

نوشته شده توسط جواد مجابی در ساعت 16:3 | لینک  |